4- تئوري قهر ) خاتمه(

 

 

برگرفته از کتاب آنتی دورینگ نوشته ی  فریدریش انگلس

 

 

يك امر بسيار مهم اين است كه درواقع تسلط بر طبيعت تازه به طوركلي ازطريق تسلط برانسان روي داده است ") يك تسلط روي داده است!(" زراعت درزمين هاي مزروعي بزرگ هرگز ودرهيچ كجا نمي تواند صورت بگيردمگرآن كه انسانها قبلا" تحت يكي از اشكال بردگي با بيكاري به خدمت كشيده شده باشند.استقرار فرمانروائي اقتصادي براشيأ منوط به فرمانروائي سياسي- اجتماعي و اقتصادي انسان بر انسان است. چگونه ارباب بزرگي را مي توان تصور كرد- بدون اين كه در آن واحد سيادت ببردگان وچاكران به ضمير انسان خطور كند.مگر نيروي يك فرد كه حداكثر مي تواند به وسيله نيروي كمكي خانواده اش تقويت گردد، براي زراعت درزمينهاي مزروعي بزرگ چه ارزشي مي تواند داشته باشد.؟ تا عصر حاضر بهره گيري اززمين يا گسترش سلطه اقتصادي بر آن - به ميزاني بيش از نيروهاي طبيعي يك فرد- فقط به اين وسيله ميسر شده است كه همزمان يا حتي قبل ازاستقرار سلطه انسان برزمين،انسانها به بردگي كشيده شده اند.دردوره هاي بعدي تكامل، اين بردگي تخفيف پيدا كرده است......شكل كنوني دركشورهائي كه درسطح تمدن بالاتري قراردارند،كارمزدوري است كه با سلطه پليسي همراه است.از اين رو امكان عملي آن شكلي از ثروت كه امروزه در فرمانروائي گسترده زمين وزمين داري بزرگ تجسم مي يابد متكي برسلطه پليسي است. بديهي است كه ديگر انواع توزيع ثروتها نيز از نظر تاريخي به نحو مشابهي قابل توضيح مي باشد. همچنين وابستگي غير مستقيم انسان به انسان كه درحال حاضر محتواي اساسي پيشرفته ترين شرائط اقتصادي را تشكيل مي دهد، بخودي خود قابل توضيح نيست بلكه بايد تنها به عنوان ميراث- تقريبا" مسخ شده انقياد وسلب مالكيت مستقيم درازمنه قديم درك گرديده وتوضيح داده شود.

 دورينگ" درسهائ اقتصاد ملي و اجتماعي"                                                                                                                

آقاي دورينگ مي گويد:

تز تسلط )انسان بر( طبيعت منوط به تسلط )انسان بر( انسان است.

برهان: بهره برداري از زمين هاي وسيع هيچ گاه جز بوسسيله رعيت صورت نگرفته است.

برهان بربرهان : چگونه مي تواند ارباب بزرگي بدون رعيت وجود داشته باشد، زيرا زميندار بزرگ ، اگررعيت نداشته باشد، به اتفاق خانواده اش فقط از قسمت كوچكي از املاك خود مي تواند بهره برداري كند.

بنابراين: بخاطر اثبات اين كه انسان براي فرمانروائي برطبيعت بايد: بلا انسان را به خدمت خود درآورد، آقاي دورينگ طبيعت را بسادگي " به  زمين هاي وسيع " مبدل مي سازد و باز بدون اين كه معلوم شود كه اين زمين به چه كسي تعلق دارد ، فورا" آن را به ملك يك زمين دار بزرگ كه طبيعتا" نمي تواند بدون وجود رعيت زمينش را كشت و زرع كندـ درمي آورد.

اولا"ـ فرمانروائي برطبيعت " و" بهره برداري اززمين " به هيچ وجه يكي نيست، درصنعت، فرمانروائي برطبيعت به مقياس وسيعتري صورت مي گيرد تا در كشاورزي كه تا به امروز بجاي اينكه خود برشرائط جوي فرمانروائي كندـ مجبور به تبعيت از آن بوده است .

ثانيا" ـ اگرماخودرا به بهره برداري اززمين درمقياس وسيعي محدود كنيم ، اين موضوع مطرح ـ مي شود كه اين زمين متعلق به كيست ، آن وقت مي بينيم كه در آغاز تاريخ ، همه اقوام متمدن بجاي "زمين داران بزرگ" كه آقاي دورينگ مي خواهد باروش شعبده بازانه پيش پا افتاده اش بما بقبولاند و آن را "ديالكتيك طبيعي") 1( مي نامد ـ جوامع قبيله اي و روستائي با مالكيت ارضي مشترك وجود داشته اند. ازهند تا ايرلند ـ بهره برداري اززمين در مقياس وسيع ـ دراصل بوسيله همين جوامع قبيله اي و روستائي صورت گرفته است و درواقع گاهي بصورت كشت و زرع اشتراكي زمين هاي مزروعي بنفع جوامع مربوطه وگاه به صورت جداگانه ـ يعني خرده كشاورزي ـ با واگذاري قطع زمين ها براي مدتي محدود به خانواده هاـ انجام شده است . درحاليكه حق استفاده از جنگل و مراتع براي همگان همچنان محفوظ مانده است . اين هم باز از خصوصيات بارز" تحقيقات علمي عميق" آقاي دورينگ در " عرصه مسائل سياسي و اقتصادي " است كه از هيچ يك از اين موارد چيزي نمي داندو اين كه كليه آثارش مبين عدم اطلاع وي از آثار دوران ساز مائورر درباره: ساختمان و جوامع اوليه در آلمان ـ مارك ـ و مياني مجموعه حقوق آلمان و همچنين از كليه آثاري است كه بطورعمده تحت تاثير مائورردراثبات اشتراكي بودن مالكيت زمين نزد كليه اقوام متمدن اروپائي و آسيايي و نيز در تشريح اشكال مختلف موجوديت و انحلال آنها نوشته شده است و همواره برتعداد آنها افزوده مي شود.

_________________________________________________

1- دورينگ ديالكتيك خودرا " ديالكتيك طبيعي مي ناميد، تا از هرگونه تشابهي با ديالكتيك هگل اجتناب كرده باشد وچنانكه خود اذعان دارد "صراحتا" از هرگونه اشتراكي با نمودهاي مغشوش بخش فاسد فلسفه يعني ازديالكتيك "غيرطبيعي" هگل دوري گزيند.

 

هرچقدرهم "تبحري" كه آقاي دورينگ درزمينه مسائل حقوقي انگلستان و فرانسه براي خود دست و پاكرده است بزرگ باشد باز هم " تبحر" وي درزمينه مسائل حقوقي آلمان بيشتر است.

مردي كه درمورد محدوديت افق فكري استادان دانشگاه اين اندازه خشمگين است خودش امروزه درزمينه حقوق آلماني حداكثر در سطح 20 سال پيش همين استادان قراردارد.

وقتي آقاي دورينگ ادعا مي كند كه براي بهره برداري از زمين هاي وسيع وجود زمين دارورعيت ضروري بوده است اين تنها نتيجه " فانتزي و تخيل محض" خود ايشان است.

درتمام مشرق زمين،آنجا كه همپائي يادولت مالك زمين است ، واژه زمين دارحتي در زبانهايشان وجود ندارد و آقاي دورينگ در اين باره مي تواند اطلاعاتي از حقوقدانان انگليس كسب كند كه در هندوستان مي خواستند با تحمل زحمات بسيار به اين سئوال پاسخ بدهند كه مالك زمين كيست ـ همان طور كه هانري 72 ام سئوال مي كرد: نگهبان شب كيست؟

درشرق نخست تركها در كشورهاي تحت اشغال خود نوعي فئوداليسم اربابانه را مرسوم ساختند. درعصرباستاني ، يونان با يك استخوان بندي رسته اي پابعرصه تاريخ نهاد كه خود بازفراورده بارزيك تاريخ طولاني و ناشناخته قبلي بود. ولي آنجا نيززمين بطورعمده بوسيله دهقانهاي مستقل مورد بهره برداري قرارمي گرفت . املاك نجبا و روساي قبايل حالتي استثنائي بود كه بهرحال بزودي ازميان رفت. عمران و آبادي ايتاليا بطورعمده بدست دهقانها انجام گرفت دراواخرحيات جمهوري ، زمين هاي زراعي بزرگ ، يعني لاتي فوندي ها خرده دهقانها  را بيرون رانده و بردگان را جانشين آنها ساخت در اين حال نيز دامپروري را جايگزين زراعت كرده و همان طوري كه پلينيوس پيش بيني مي كرد ايتاليا را بنابودي كشانيد.درسراسر قرون وسطي در تمام اروپا ) مشخصا" هنگام آباد ساختن زمين هاي لم يزرع ( زراعت مسلط بود كه البته در رابطه با بحث ما در اينجا كاملا" علي السويه است كه آيا دهقانها موظف به پرداخت عوارض به يك ارباب فئودالي بوده اند يا نه و اينكه شكل اين عوارض چگونه بوده است مهاجرين دهقان فريزي،ساكسن سفلائي،فلامي وراين سفلائي درزمين هائي كه درناحيه شرقي رودخانه البه ازچنگ اسلاوها درآورده بودند بكشت وزرع پرداختند،ولي اين كاررا با پرداخت بهره مالكانه بسيار مناسبي به عنوان دهقاناني آزاد انجام مي دادند. كاري كه البته به هيچ وجه شكل بيگاري نداشت.در آمريكاي شمالي بزرگترين قسمت كشور بيش از همه بوسيله دهقانان آزاد قابل استفاده كشاورزي شد، درحاليكه درجنوب اربابان بزرگ بوسيله بردگان وزراعت بي بندوبار آنقدر رمق زمين را كشيدند كه در آنجا فقط درختهاي كاج ميروئيد، به طوري كه زراعت پنبه بطور جبري دائما" بطرف غرب منتقل شد.تمام كوشش هاي حكومت انگلستان براي اين كه دراستراليا وزلاند نو يك اشرافيت ارضي را بصورت تصتعي بوجود آورد با شكست روبروشد.مختصر اين كه اگر ما مستعمرات گرم خيز وتحت الحاره را كه آب وهوايشان اجازه كاركشاورزي را به اروپائيان نمي دهد مستثني سازيم، دراين صورت ارباب بزرگي كه بوسيله بردگان يا مزدورانش طبيعت را تحت سلطه خوددرآورده وزمين قابل كشت ساخته باشد بصورتيكه موجود تخيلي محض جلوه خواهد كرد.يرعكس جائي كه سروكله ارباب بزرگ دردوران باستان نمودار مي شد- مثل ايتاليا، نه تنها زمين هاي باير را آزاد وآباد نمي كند، بلكه زمين هاي زراعتي كه توسط دهقانان آباد شده اند را نيز بمرتع مبدل مي سازد وتمام سرزمين ها را غير  قابل سكونت وويران مي كند. تازه درعصر معاصر يعني زمانيكه تراكم جمعيت ارزش زمين را بالا برده است ومشخصا" از زمانيكه تكامل علم كاورزي زمين هاي نامرغوب وبلااستفاده را  به وفور ونوبت قابل بهره برداري ساخته است، زمين داران وملاكين بزرگ بطورمثال در آلمان وانگلستان درمقياس وسيع تري شروع وآغاز به آبادكردن زمين هاي غير باير كرده وعمدتا" با خارج ساختن زمين از دست دهقانان هر آنچه كه درجاي دگر آباد نموده اند به وقت مقتضي با به چنگ آوردن زمين هاي جديد ويران كرده اند. بطورمثال ملاكين قدرتمند در انگلستان به عوض هرهكتار زميني كه در آن آبادي آباد كرده اند سه هكتار زمين را دراسكاتلند به چراگاه گوسفندان بدل كرده اند. ويا اين زمين هارا به دست شكارگاههاي جانوران اختصاص داده اند.ما دراينجا فقط به اين ادعاي آقاي دورينگ مي پردازيم كه گويا آباداني قطعه زمين هاي بزرگ وبنابراين تاحدوديب تمامي مناطق مزروع در هيچ زماني بجز بدست اربابان وبرده انجام نگرفت. ادعائي كه چنانكه ديديم " متكي " بر بي اطلاعي زايد الوصفي از تاريخ مي  باشد. در اينجا مسئله مانه اينست كه بردگان ) مثلا" دردوران شكوفائي يونان( يابندگان ) درقرون وسطي ( تاچه حد دراعصارمختلف، قطعه زمين هاي بزرگي را كه قبلا" آباد شده بودند مورد بهره برداري قرار داده اند و نه اينست كه عملكرد اجتماعي زمين داران بزرگ در اعصارمختلف تاريخ چگونه بوده است. پس از آنكه آقاي دورينگ تصوير خيالي استادانه اي را در برابر ما مي نهد كه نمي دانيم شعبده بازيهاي استثناجاتش ياتحريفات تاريخي اش را تحسين كنيم ، پيروزمندانه اعلام مي كند:

" بديهي است كه تمام انواع ديگرتوزيع از نظر تاريخي به نحو مشابهي قابل توضيح مي باشند."

طبيعي است كه بااين وضع آقاي دورينگ ديگرزحمت اين را بخود نمي دهد كه مثلا" درباره بوجود آمدن سرمايه حتي كوچكترين اشاره اي بكند.

اگر آقاي دورينگ كه تسلط انسان برانسان را پيش شرط تسلط انسان بر طبيعت مي خواند، مي خواهد بطور عام بگويد كه مجموعه شرائط اقتصادي حاضر ، يعني مرحله كنوني تكامل كشاورزي و صنعت ماحصل يك تاريخ اجتماعي است كه در تعارضات طبقاتي و مناسبات بنده واربابي انكشاف مي يابد در اينصورت چيزي را بيان مي كند كه از زمان " مانيفست كمونيست " ديگر حرف تازه اي نيست. اتفاقا" موضوع برسراين است كه بوجود آمدن طبقات و مناسبات فرمانروائي توضيح داده شود و اگر آقاي دورينگ براي توضيح اين مسئله فقط كلمه " قهر " را در چنته دارد، در اينصورت ما تازه به همان جائي رسيده ايم كه در اول كار بوده ايم . اين واقعيت ساده كه محكومين و استثمار شنودگان در تمام ادوارتاريخ تعدادشان بمراتب بيش تر از حاكمان و استثمارگران بوده است و بنابراين قهرواقعي از آن آنهاست ، واقعيتي است كه بتنهايي ابلهانه بودن مجموعه تئوري قهر ايشان را آشكار مي سازد، بنابراين هنوز هم قضيه برسرتوضيح مناسبات آقائي و بندگي است . اين مناسبات از دوطريق بوجود آمده است . زمانيكه بشر ابتدا از جرگه حيوانات ـ به معني اخص كلمه ـ خارج شده و قدم به عرصه تاريخ مي نهد ، هنوز نيمه حيوان و نارس است، مغلوب نيروهاي طبيعت و از نيروي خود بيخبر است . از اين رو همچون حيوانات بي برگ و نو است و از آنها هم چندان كار آمدتر نيست. براوضاع زندگي او نوعي برابري مستولي است و شكل موقعيت اجتماعي سران خانواده نيز با بقيه يكسان است. لااقل با فقدان طبقات اجتماعي روبرو هستيم كه تا دوران همپائي بدوي خلق هاي كشاورز متاخر هم ادامه دارد. در هريك از اين جماعت ها از همان ابتدا نوعي منافع مشترك وجود داردكه وظيفه حراست از آنها ازطرف جمع به افراد معين منتقل مي شود، اين وظايف عبارتند از حكميت در مورد منازعات ، مجازات كساني كه از حدود خود تجاوز كرده اند، نظارت بر آبها، بويژه در مناطق گرمسير و در صورتيكه منشا جماعت مزبورشرائط زندگي جنگلي بوده باشد، نظارت برمناسك مذهبي .

در هريك از اعصارتاريخ تفويض اينگونه ماموريت ها به افراد، در درون جماعت هاي بدوي وجود داشته است. از جمله در قديمي ترين مارك هاي تعاوني آلمان و در هندوستان كه آنجا هنوز هم وجود دارد بديهي است كه اين افراد به نوعي قدرت تامه مجهز بودند كه خود اوايل قدرت دولتي است . بتدريج نيروهاي مولد رشد مي كنند ، تراكم جمعيت درجائي منافع مشترك و درجاي ديگر منافع متعارضي ميان جماعت هاي مختلف پديد مي آورد. از بهم پيوستن جماعت هاي اوليه . درمجموعه بزرگتري به نوبه خود يك تقسيم كارجديد بصورت ايجاد ارگانهائي براي حراست از منافع مشترك و همچنين جلوگيري از تصادم منافع متعارض بوجود مي آيد. اين ارگانها كه بمثابه نمايندگان منافع مشترك ، در برابر تمام گروه و هرجماعت جداگانه موقعيتي خاص ودرمواردي متضاد دارند، بزودي خودرا مستقل مي كنندو آنهم باينجهت كه از يكسو در دنيايي كه همه چيزآن بصورت خودروجريان دارد ، ماموريت آنها نيز در خانواده هايشان جنبه موروثي پيدا مي كند و از سوي ديگربه جهت ضرورت فزاينده اي كه اين ارگانها در اثر تعدد منازعات با گروههاي ديگر كسب مي كنند. مادراينجا نمي خواهيم به اين مسئله بپردازيم كه چگونه اين استقلال عملكرد اجتماعي در برابر جامعه ، بتدريج تا سلطه برخود جامعه پيش رفته است ، كه چگونه هرجا كه فرصتي دست داد خدمتگزار اوليه جامعه رفته رفته به ارباب تبديل شد و چگونه اين ارباب برحسب موقعيت يك بار بعنوان حاكم مستبد آسيائي ، يكبار به عنوان ساتراب ، ) والي ( يك بار بعنوان سركرده يك قبيله يوناني و بارديگر بعنوان سردسته جماعت كلت ها ظاهرشده است ، و اينكه تا چه حد در اين دگرگوني از قهر نيز استفاده شده است. و بالاخره باين نيز نخواهيم پرداخت كه چگونه يكايك افراد حاكم خود را در طبقه حاكم متشكل كرده اند. اينجا مسئله تنها برسراين است كه تشخيص بدهيم سلطه سياسي در همه جا اجراي يك ماموريت اجتماعي بوده است و سلطه سياسي فقط زماني استمراردائم يافته است كه باين ماموريت اجتماعي خود نيز عمل كرده باشد .هر كس ميدانست كه اين همه حكومت هاي مستبدي كه در ايران و هندوستان طلوع و افول كرده اند بيش از هرچيز مجري كل آبياري وادي هائي بوده اند كه در آنجا بدون آنها هيچگونه زراعتي ميسر نبوده است. عدم درك اين واقعيت در هندوستان فقط از عهده انگليسي هاي منورالفكرساخته بود. آنها ترعه هاي عظيم و سدهاي آب را  بحال خودرها كردندتا اينكه آنها متروك شده و از بين رفتند و بالاخره در اثر قحطي هاي متوالي مجبور به اين كشف شدند كه در انجام يگانه عملي كه مي توانست حكومت ايشان را دست كم باندازه حكومت هاي قبلي مشروع كند، اهمال ورزيده اند.

به موازات ايجاد اين طبقه جريان ايجاد طبقه ديگري نيز در شرف تكوين بودتقسيم كار طبيعي در درون خانواده زارع در مرحله معيني از رشد ثروت، استخدام يك يا چند نيروي كار بيگانه را ميسر مي ساخت. اين امر بخصوص  در كشورهائي مصداق پيدا مي كرد كه درآنجا مالكيت اشتراكي قديمي برزمين قبلا" مضمحل شده يا اينكه دست كم كشت و كاردستجمعي قديمي جاي خود را به كشت وكارانفرادي خانواده ها برروي سهميه زمينشان داده بود. اينك توليد بحدي تكامل يافته بود كه نيروي كار انساني مي توانست بيش از آنچه كه براي امرا معاش ساده ضروري بود توليد كند. اكنون وسائل تامين معيشت نيروي كاربيشتري موجودبود و كساني كه مي توانستند آنهارا بكاربرگمارند وجود داشتند،ايين بودكه نيروي كار ارزش پيداكرد. ولي جماعت خودي و اتحاديه اي كه اين جماعت بدان تعلق داشت نيروي كار قابل دسترس و اضافي دراختيارنداشت. تنها جنگ مي توانست اين نيرو راعرضه كند و جنگ از زمانيكه جماعت هاي مختلف در كنار يكديگر ميزيند ، وجود دارد. آنها تا آن زمان مي دانستند كه با اسراي جنگي خود چه كنند، از اينرو آنها را بسادگي به قتل مي رساندند و پيش تر از آن گوششان را هم مي خوردند. ولي " موقع اقتصادي "اكنون بجايي رسيده بود كه ديگر اسراي جنگي ارزش پيدا كرده بودند، باين ترتيب بجاي اين كه قهر بر موقع اقتصادي فرمانروائي كند، برعكس قهر مجبور شد در خدمت موقع اقتصادي قرارگيرد. ديگر برده داري ابداع شده بود و بزودي شكل غالب توليد همه خلق هائي شد كه در جريان تكاملشان جوامع اشتراكي اوليه را پشت سر گذارده و سرانجام نيز خود همين برده داري يكي از علل اضمحلال آنها گرديد. تازه برده داري تقسيم كار ميانه زراعت و صنعت را در مقياس وسيع ممكن ساخت و باين وسيله موجب شكوفائي دنياي باستان يعني يونان گرديد. بدون برده داري نه دولت ونه هنرودانش يونان ونه امپراطوري روم وجود مي داشت. ماهرگز نبايد از خاطر ببريم كه تكامل اقتصادي و سياسي و فكري ما مشروط به اوضاع و احوالي است كه دردرون آن برده داري نه فقط ضروري بلكه عموما" مقبول بوده است. بنابراين مي توانيم ادعا كنيم كه بدون برده داري كهن ، سوسياليسم مدرن نيز مفهومي پيدا نمي كرد.

با جمله پردازيهاي كلي بر برده داري تاختن و عقده خشم اخلاقي را برسرپليديهائي نظير آن خالي كردن ،  خيلي راحت است . متاسفانه باين وسيله چيزي پيش تراز آنچه كه همه كس ميداند تبيين نخواهد شد و آن اينكه اين نهادهاي باستاني ديگر با شرائط امروزي وهمچنين با احساسات ما كه تحت تاثير اين شرائط قرار دارند نمي خواند. ولي باين ترتيب از چگونگي پيدائي اين نهادها ، اينكه چرا بوجود آمده اند و چه نقشي در تاريخ ايفا كرده اند، كلمه اي هم اطلاع پيدا نمي كنيم ولي اگر بخواهيم پاسخي باين سئوالات بدهيم آنگاه بايد هر چقدرهم كه حرف ما ظاهرا" متناقص و كفر آميز باشد بگوييم كه استقرار برده داري در شرائط آن روزگار پيشرفت بزرگي محسوب مي شد. اين امر بهر حال واقعيتي است كه نقطه عزيمت بشريت از حيوان بوده است و بشريت ازاينروبراي بيرون كشيدن خودازچنگال توحش به وسائل بدوي و تقريبا" حيواني توسل جسته است . در آنجا كه مانند هند تا روسيه ، جماعت هاي قديمي كماكان پابرجا مانده اند. شالوده واساس خشن ترين و بدوي ترين شكل دولت يعني استبداد شرقي را تشكيل مي دهند. فقط  درجائي كه اين جماعت ها مضمحل شده اند، خلق ها توانسته اند راسا" ترقي كنند و پيشرفت بعديشان مبتني بر تشديد و گسترش توليد كار بردگان بوده است . واضح است كه تا وقتيكه بارآوري قدرت توليدي كار انساني فقط تا حدي بود كه مي توانست علاوه بر مايحتاج ضروري زندگي ، محصول اضافي مختصري ارائه دهد، افزايش نيروهاي توليدي و توسعه و تكامل مراوده ، تكامل دولت و حقوق و بنيان گزاري علم و هنر فقط بوسيله تقسيم كار مشددي امكان پذير بود كه به نوبه خود بر پايه و اساس تقسيم كار بزرگ تري قرار داشته باشد، ميان توده هائي كه صنايع دستي ساده را تهيه مي كردند و عده قليلي كه از حقوق و مزاياي ويژه اي برخوردار بودند و مديريت كار، تجارت و امور دولتي را دردست داشتند و بعدها نيز  به علم و هنر پرداختند . بدوي ترين و خودرو ترين شكل اين تقسيم كار همان برده داري بود. در شرائط جهان باستان ، بويژه در يونان پيشرفت در جهت جامعه اي متكي بر تضادهاي طبقاتي فقط بشكل برده داري قابل تحقق بود. اين امر حتي براي بردگان نيز يك پيشرفت محسوب مي شد، اسراي جنگي كه توده بردگان  از ميان آنها گرفته مي شد، بجاي اينكه مانند گذشته به قتل برسند و يا مانند دوران قبل از آن برياني بشوند، اينك دست كم زنده مي ماندند.

از فرصت استفاده كرده و اضافه مي كنيم كه همه تضادهاي تاريخي تاكنوني ميان استثمار كنندگان و استثمار شوندگان و طبقات حاكم و محكوم را بايد بوسيله همين سطح بالنسبه نازل بارآوري كار انساني توضيح داد. تا وقتي كه مردم واقعا" زحمتكش آنچنان درگيركارهاي اضطراري اند كه وقتي براي پرداختن به انجام كارهاي عمومي جامعه ، مديريت، امور دولتي ، مسائل حقوقي علم و هنروغيره برايشان باقي نمي ماند، بايستي همواره طبقه خاصي وجود داشته باشد كه از كارواقعي معاف بوده و باين مسائل بپردازد كه البته اين طبقه نيزهيچگاه در تحميل فشار هرچه بيشتركاربردوش توده زحمتكش كوتاهي نكرده است. تازه افزايش خارق العاده نيروهاي مولد بدست آمده بوسيله صنايع بزرگ اجازه مي دهد كه كاردر ميان همه اعضا جامعه بلا استثنا تقسيم گردد وازاين طريق زمان كارهريك از آنان آنقدركوتاه شود. كه براي همه بقدركافي وقت آزاد باقي بماند تا بتوانند در فعاليت هاي عمومي جامعه خواه نظري و خواه عملي شركت نمايند. بنابراين تازه در اينجاست كه هرطبقه حاكم واستنثمارگري ديگرزائدشده و حتي به سدي دربرابرتكامل اجتماعي تبديل مي گرددو تازه در اينجاست كه طبقه مزبور بي محابا از ميان برداشته مي شود، هرچند كه " قهربلاواسطه " را نيز هنوز تمام و كمال دراختيار داشته باشد.بنابراين وقتي آقاي دورينگ از اينكه حكومت يونان براساس برده داري پايه گذاري شده است ابراز اشمئزاز مي كند بايد بهمين دليل آنها را مورد ملامت هم قرار دهد كه چرا ماشين بخارو وسائل مخابرات الكتريكي نداشته اند. و وقتي او مدعي مي شود كه كارمزدوري بايد تنها بعنوان ارثيه نسبتا" مسخ شده و تعديل يافته برده داري تعيين گردد ونه از درون خود آن ) يعني بوسيله قوانين اقتصادي جامعه مدرن( دراين صورت اين بايد بدين معني است كه كارمزدوري و برده داري هر دو اشكال مختلف بردگي و سلطه طبقاتي هستند كه اينرا هر طفلي هم ميداند و يا اينكه حرفش غلط است. زيرا ماهم همينقدر حق داشتيم اگرمي گفتيم كه كارمزدوري را فقط بعنوان شكل تعديل يافته آدمخواري مي توان توضيح داد كه شكل بدوي استفاده از دشمنان مغلوب مي باشدووجودآن درگذشته اينك براي همه مسجل شده است.

بنابراين واضح است كه قهر چه نقشي دادرتاريخ دربرابر تكامل اقتصادي بازي مي كند. اولا" منشا هرگونه قهر سياسي يك فونكسيون  Funktionاقتصادي ـ اجتماعي است و به همان مقياس تشديد مي شود كه انحلال جوامع اشتراكي اوليه ، اعضا جامعه را به توليد كنندگان خصوصي مبدل مي سازد و بدين ترتيب نسبت به صاحبان وظايف مشترك اجتماعي بيشتر بيگانه مي گردد. ثانيا" پس از آنكه قهر سياسي خودرادربرابر جامعه مستقل ساخت و از خدمتگزار به ارباب تبديل شد مي تواند دردوجهت عمل كند. يا اينكه درخدمت و در جهت تكامل قانونمند اقتصادي عمل مي كند كه در اين حالت تعارضي ميان آندو وجود نخواهد داشت و تكامل اقتصادي تسريع خواهد گشت و يا درجهت عكس آن عمل مي كند كه دراين صورت صرفنظر از موارد استثنائي قاعدتا" مغلوب تكامل اقتصادي خواهدبود. منظور از اين استثنائات موارد معدودي از كشورگشائيهائي مي باشد كه فاتحين عقب مانده ترمردم يك سرزمين را معدوم يا نفي بلد مي كنند و نيروهاي مولدي را كه طريقه استفاده از آنها را نمي شناسند منهدم كرده و يااينكه بحال خود رها مي كنند. چنانكه مسيحي ها در منطقه مسلمان نشين اسپانيا بزرگترين موسسات آبياري را كه زراعت و باغداري پيشرفته مسلمانان اسپانيا براساس آن بناشده بود ويران كردند. ناگفته پيداست كه كشورگشائي كه بدست خلقي عقب مانده ترانجام پذيردتكامل اقتصادي را مختل كرده و ميزان عظيمي از نيروهاي مولدرا ازبين مي برد. ولي دراكثرمواردي كه كشوري براي مدتي طولاني تحت اشغال قرار مي گيرد فاتح عقب افتاده ترمجبور است كه خود را با " موقع اقتصادي " پيشرفته تر كشور اشغال شده دمساز كند. اودرمغلوبين مستحيل مي شود و اغلب حتي زبان آنها را نيز مي پذيرد ، ولي در جائي كه ـ صرفنظراز مواردي كه مربوط به كشورگشائي مي شودـ قهر دروني يك كشوربا تكامل اقتصادي آن در تضاد مي افتد، امري كه تا كنون در مرحله معيني تقريبا" براي هر قهر سياسي اي رخ داده است، آنگاه مبارزه هر بار با سقوط قهر سياسي حاكم خاتمه مي يابد. تكامل اقتصادي بدون استثنا و بي امان راه خود را باز كرده ايست. كوبنده ترين نمونه آن را كه انقلاب كبير فرانسه باشد، قبلا" ذكركرديم . هر آينه طبق l,    آموزش آقاي دورينگ " موقع اقتصادي " و بهمراه آن مناسبات اقتصادي يك كشور معين خيلي ساده به قهر سياسي وابسته مي بود، آنوقت معلوم نمي شد كه مثلا" چرافريدريك ويلهلم چهارم با وجود داشتن " تجهيزات نظامي عالي " پس از 1848 موفق نشد بوسيله اصناف قرون وسطائي وتمايلات رمانتيك ديگر ، جلوي راه آهن ، ماشين بخارو همچنين صنايع بزرگ در حال تكامل را در كشورش بگيرد. يا معلوم نمي شد چرا امپراطورروسيه كه از او نيز نيرومندتراست نه فقط قادر به پرداخت بدهي هايش نيست بلكه حتي نمي تواند بدون اخذ وام دائمي از " موقع اقتصادي " اروپاي غربي ، جلوي فروپاشي " قهر" ش را بگيرد.

از نظرآقاي دورينگ قهر، شرمطلق است و اولين اقدام قهر آميزاز نظراوهبوط آدم و همه بياناتش روضه ايست درباب ابتلا تمام تاريخ تا كنوني با ين گناه موروثي و همچنين تحريف موهن همه قوانين طبيعي و اجتماعي بدست اين شيطان يعني قهر. اما اين كه قهر نقش ديگري را نيز درتاريخ ايفا مي كند يعني نقشي انقلابي ، اينكه قهر به قول ماركس قابله هر جامعه قديميست كه آبستن جامعه اي جديد است و اينكه قهر كارافزاريست كه بوسيله آن حركت اجتماعي راه خود را  باز مي كند. واشكال سياسي متحجروازكارافتاده رادرهم مي شكندـ درباره همه اين مسائل آقاي دورينگ سخني نمي گويد. او فقط با آه و ناله اين امكان را مي پذيردكه براي واژگون كردن اقتصاد استثماري احتمالا" قهر لازم خواهدبودـ متاسفانه ! زيرا هرنوع اعمال قهر موجب انحطاط اخلاقي كسي مي شود كه آنرااعمال مي كند و او اين همه را عليرغم اعتلاي اخلاقي و معنوي عظيمي كه پي آمد هر انقلاب پيروزمند است ـ ادعا مي كند. آنهم در آلمان جائي كه يك برخورد قهر آميز كه مي تواند  به مردم تحميل بشود، دست كم اين استفاده را دارد كه نوكرمنشي ناشي از خفت جنگهاي سي ساله را كه دروجدان ملي رسوخ كرده است ، زائل سازد آيا اين شيوه تفكر موعظه گرانه بي بووخاصيت مدعي اينست كه در انقلابي ترين حزبي كه تاريخ  مي شناسد نفوذ كند.

 

 

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

   Home German Farsi