دیکتاتوری پرولتاریا

 


مارکس در پی تنظیم مانیفست کمونیست درسال 1848  به این نتیجه می رسد  که پرولتاریای هر کشور باید درراستای مبارزه طبقاتی
خویش  ابتدا قدرت سیاسی را از چنگ طبقه سرمایه داران به در آورد.به همین منظوروی‏ در پی استفاده از کلمه دیکتاتوری پرولتاریا در چندین اثرخود آگاهانه بیان می کند که تنها طبقه کارگراستکه می تواند با اعمال سلطه سیاسی خود یعنی ديكتاتوري پرولتاريا دربلند مدت کمر سرمایه داری را خورد کند.اما وی درپس این آموزشها  کرارا تاکید دارد که سلطه سیاسی  پرولتاریا هدف درازمد ت وخصلت طبقه کارکر نیست وپرولتاریا یاید لاجرم به زوال دولت خویش بی اندیشد تا دوام آن دردراز مدت. به ویژه اینکه لنین می گوید:

 "هدف نهائي ما كمونيستها برچيدگي وخاتمه دولت به معناي خاص كلمه است. يعني هر تشكيلات و هرسيستم قدرتي، وهرقدرتي كه بر عليه انسان باشد". 

اینجاست که بدرستی در مي یابیم درنظام كمونيستی نياز هرگونه اختيارورجوع به زوروقدرت بخودي خود ازطرف هر طبقه ای ازميان برداشته خواهد شد و تسلط برافراد توسط بخشي از جامعه بكلي ازميان مبرود. لنین در این رابطه می افزاید:

"و اماديكتاتوري پرولتاريا يعني متشكل ساختن پيش آهنگ ستمكشان بصورت طبقه حاكم براي سركوبي ستمگران نميتواند بطور ساده فقط به بسط دمكراسي منتج گردد. همراه با بسط عظيم دمكراتيسم كه براي نخستين باردمكراتيسم براي توانگران مي شود، بلكه دمكراتيسيم براي تهي دستان و مردم است."

وی درادامه این بحث محتوای سیاسی دولت کارگری به عبارت دیگر دیکتاتوری پرولتری را این چنین وصف می کند  :

"ديكتاتوري پرولتاريا محدوديت ومحروميت هايي از لحاظ آزادي براي جباران و گردنكشان و سرمايه داران قائل خواهد بود".اما اين موضوع بدين معنا نيست كه اقليت هاي جامعه درزير فشارديكتاتوري پرولتاريا قراردارند، بلكه  برعكس با اعمال زورو قدرت بر عليه فساد وفرهنگ منحط سرمايه داري، انسان ازقيدبردگي، مزدوري و تنهايي رهايي خواهد يافت. و اين رهایی انسان بمعنای تجلی سوسیالیسم وآغاز جامعه بی طبقه خواهد بود.

لنین در دولت وانقلاب  اضافه می کند: هرجا كه سركوب و اعمال قهر وجوددارد، در آنجا آزادي موجود نيست با این گفته لنین  بي شك در جامعه کمونیستی دست اندازی به حقوق مردم و آزادي براي وجود بهره كشي نيست . خواه اين اكثريت سوسياليسم حاكم درجامعه باشد ويا اقليت سرمايه داري. افراد اگر بتوانند استثماركنند، ديگر افراد نيستند،بلكه خودلايفنك تشكيلات سياسي و اقتصادي جامعه اند، آنوقت اقليت اند، زورگو وستمگرند.درهمین راستا لنین با تکیه بر نقطه نظرات مارکس وانگلس اعتقاد دارد که اعمال دیکتاتوری پرولتاریا  یک مرحله گذر برای رسیدن به جامعه بی طبقه است.

از این نظر استکه  وی ديكتاتوري پرولتاريا  را در راستای قوام دولت کارگری جهت خشگاندن پایه های نظام  مزدوري وشکوفایی جامعه کمونیستی لازم می داند. و اين سركوب اقليت استثمارگر بدست اكثريت استثمارشونده یکی ازاشکال  مقابله با سرمایه داری وحاکمیت ستمگران است و نه دیکتاتوری برعلیه عموم جامعه ومردم .

پس با مروری کوتاه بر آنچه تا کنون گفته شد درخواهیم یافت  كه ديكتاتوري پرولتاريا همان طوري كه ضد كمونيستي ها و اربابان سرمايه داري آنها تا کنون ادعا دارند ، قدرت اقليت ونظام ديكتاتورها نيست، بلكه ابزارسركوبي اكثريت یعنی ستمکشان جامعه براي برچيدن آخرين بقاياي بجا مانده از نظام بهره کشی خواهد بود.   ديكتاتوري پرولتاريا  براي سيادت و حمايت از حقوق اكثريت جامعه است که گرگان گرسنه اقليت سرمايه داري را به بند می گيرد. اين سركوب اقليت استثمارگر بدست اكثريت استثمارشونده یکی ازاشکال  مقابله با حاکمیت ستمگران است ودرواقع ابزار حکومت کارگران  درمرحله اول کمونیسم یعنی سوسیالیسم است.

ديكتاتوري پرولتاريا بعبارت دیگر ساطه سیاسی پرولتاریا در مرحله پایینی کمونیسم در واقع نتیجه تجربیات وتفکرات گرانبهای مارکس وانگلس درطول مبارزات طبقاتیست که آنهم در پروسه مشخصی درپایان دوران سوسیالیسم معنا ومفهوم خودرا ازدست خواهد داد. به اعتقاد مارکس وتجربیات لنین ديكتاتوري پرولتاريا   يك دولت انتقالي است، یعنی اين  دولت  دیکتاتوری بمعني اخص نيست وباید در دوران انتقال زوال یابد.

آموزشهای محق مارکس همگی دال بر این ادعاست که  ستيز ومبارزه سياسي با سيادت بورژوازي فقط رسالت پرولتاريا است . اوست كه به مثابه طبقه استثمار شونده رسالت سرنگوني طبقه استثمارگر را درعرض وعمق جامعه سرمايه داري بردوش دارد.اما همان طوریکه دیدیم. اين كه پرولتاريا به عنوان طبقه حاكم قادراست كمر سرمايه داري رادرهم بشكند و توده هاي زحمتكش و استثمارشونده را براي مقابله با دسيسه هاي اجتماعي اقتصادی سرمايه داري بسيج نمايد، ضامن سلامت وسلاوت حكومت پرولتاريايي  دربلند مدت نيست.به همین منظور مارکس کرارا تاکید دارد که انقلاب پرولتری ریشه داراست و از پلایشگاه می گذرد و پرولتاريا بايد توده هاي زحمتكش را بگونه اي مترقيانه وانقلابي درروندزمان ومكان بسيج كند كه براي شكل نوين اقتصاد جامعه كمونيستي حقيقتا" آماده وآگاه باشند. ماركسيسم طبقه اي را محق به اين عمل مي داند كه قادر باشد همه مردم و همه جامعه را براي زندگي اشتراكي و عاري ازهرگونه ظلم و ستم طبقاتي دعوت به عادت كند وراجع به اقليت ناچيز سرمايه داري كه بي امان برپيكره نظام غيرطبقاتي كمونيسم حمله مي برد، همواره آگاه و بيدار باشد.دولت پرولتاريا كه ازنظرماركس بصورت طبقه حاكم یعنی ديكتاتوري پرولتاريا برای مدت مشخصی متشكل مي گردد، بايد با آموزش هاي فرهنگي و سياسي ارتباط ناگسستني بامجموعه جامعه برقرارسازد.بايد بتواند پايه هاي روابط خصوصي تنيده شده بر پيكر جامعه سرمايه داري راسراپا به روابط همگاني و عدالت خواهي جامعه نوين یعنی کمونیسم تبديل نمايد. پس اگرپرولتاريا دولت را بعنوان سازمان مخصوصي براي اعمال قوه قهريه عليه بورژوازي لازم دارد،اين بدان معني است كه پرولتاريا در افق جامعه خويش يعني حاكميت جامعه زحمتكشان ومحرومان،جامعه اي سراپا عاري از هرگونه فقر، بي عدالتي و زوروستم طبقاتي ترسيم نموده است، كه هرگونه دولتي و پيغمبري را بيدرنگ نفع وازصحنه مبارزات طبقاتي خارج مي كند.

آري باید اذعان داشت ، ماركس خودسرانه و ازروي احساس و عواطف انساني وفلسفي بر پايگاه جامعه سرمايه داري حمله نمي برد ودولت پرولتاریا را بي دليل برای مقابله با جامعه جباران  وستمكشان زمانه تاريخا"  به صف نمي كشد. درواقع گفته هاي ماركس ولنین  كه بايد ماشين دولتي كهنه را درهم كوبيد، به معني  آن نيست كه بادرهم كوبيدن قدرت نظام سرمايه داري، در فاز پائيني كمونيسم در چنگال خرده بورژوا ها گرفتار آئيم . تمام سعي و كوشش ماركس خصوصا" آنچه درباره كمون پاريس و مبارزات طبقاتي فرانسه تجربه مي كند ، تحول بنيادين جامعه کمونیستی است نه حفظ قدرت مقطعي زحمتكشان و افراد مسلح براي بقاي قدرت دولتي. لنین هم به درستی در دولت وانقلاب براین موضوع تاکید دارد.

 خصوصا  وقتي ماركس با هوشیاری  هيچ حق بورژوايي را در كمونيسم جانمي كند، پس هيچ حقي براي درجازدن و روآوردن به قدرت ماشين دولتي سوسياليسم ) یعنی دیکتاتوریای  پرولتاریا درشکل) دردرازمدت قائل نيست. بلي كمون شوروی توانست طي چندین سال ساختمان ماشين بورژوازي روسیه رادرهم كوبد و ماشين دولتي نويني را كه همان دولت پرولتري بود، به عرصه قدرت برساند ، اما اين رخداد بزرگ تاریخی این حقيقت را نشان می دهد که ماشين دولتي پرولتاریا نباید در شکل  باشد  بلکه باید متمسک به محتوا وآمیخته با آرمانهای طبقه کارگر یعنی پیش به سوی جامعه بی طبقه  باشد. طبق دستاوردهاي ماركسيسم، دولت يعني آن پرولتاريايي كه تحت ايده لوژي طبقه كارگربصورت طبقه حاكم متشكل شده باشد نه دولتي كه بصورت حکومت دولتي ویا در شکل دولت خرده بورژواری اختيارجامعه سوسیالیستی رادردست گرفته باشد. جاي تعجب نيست كه اما از ديدگاه ماركسيسم، دولت سازمان خاصي از نيرويعتي سازمان قوه قهريه پرولتاريا براي سركوب طبقه اقليت است . ولي پرولتارياي دولتي چه طبقه اي را بايد سركوب كند و چه طبقه اي را بايد جايگزين آن نمايد. طبقه بورژوازي را ؟ خير، بقول اپورتونيستها: قدرت سياسي بورژوازي را.دراین رابطه ماركس درباره  نتايج انقلاب هاي 1848 و1851 به وضوع تذكرداده است وی می گوید "كه انقلاب پرولتري ريشه داراست و اين انقلاب به گفته وي از پالايشگاه مي گذرد و بدون انقلاب قهري، تعويض دولت بورژوايي محال است" و نابودي دولت پرولتاريايي يعني سوسياليسم نمي تواند جزازراه زوال صورت گيرد. بر عكس اين موضوع هم صادق است: دولت بورژوايي نمي تواند از راه زوال به دولت پرولتاريايي منجرگردد ودولت پرولتاريايي هم در پرتو تفهمات خرده بورژوازی درروند مبارزات طبقاتي محكوم به شكست و نابودي است.

اما آيا براي عبور از مرحله اول به مرحله دوم كمونيسم همه چيز احسن به اكمل است؟. جسارتي را كه ماركس و انگلس از خودنشان مي دادند، بدين وصف است كه آنها پرولتاريا را محق به تسخير قدرت دولت سرمايه داري مي دانستند، با اين پيش فرض كه اين پرولتارياي بپا خاسته با بيداري وهوشياري هرچه تمامتر ماشين نويني را جايگزين دولت يكجانبه و ستم گر بورژوازي نمايد كه نه تنها جامعه را كلا" شكوفا مي كند، بلكه به آزادي برادران و خواهران خوددرجوامع ديگرهم مي انديشد. ماركس و انگلس به ما مي آموزند، درست كه پرولتاريا بايد دولت سرمايه داري را ملغا سازد، اما بايد متعاقبا" مقدمات زوال خويش را مهيا سازد. نه اين كه درخيال سوسياليسم، به غول قدرت دولتي تبديل شود و در واقع  به بوركراسي كهنه وزورگويانه ي  عهدعتيق رجوع كند كه مردم احساس وحشت وترس كنند.

 درهرصورت تاريخ انقلابهای سوسیالیستی  هيچ وديعه ي اجتماعي وسیاسی را به امانت نمي برد كه آنرا يكشبه باز پس دهد. به عقیده مارکس جامعه بورژوازي ازاين جهت از هم مي پاشد كه فرا سوي جامعه قرار مي گيرد.پس اعمال هرگونه ديكتاتوري  به مثابه يك نوع تسلط بر پيكرجامعه ودردرازمدت محكوم به فنا خواهد بود.

شاهكارماركس دراين راستا اين است كه دیکتاتوری پرولتاریا را نتيجه وبازتاب  توسعه كلاسيك صورت بنديهاي اجتماعي یعنی محتوای اجتماعی دولت کارگری و خصلت طبقاتی آن می داند نه اشکال  زورگویانه حکومت دولتی. به هرحال بايداين اتوپي محض وعاري از واقعيت را از ذهن مردگان وزندگان زمانه زودود كه هركه مي جنگد پيروز مي شود وهركه پيروز شود شاه خواهد شد. وهر انقلاب خلقي ومهارنشده اي عاقبت به عدالت اجتماعي و كمونيسم ختم خواهد شد.حال اين تو خود ببين كه تفاوت از كجا تا كجاست.به ويژه جاييكه دیکتاتوری پرولتاریا با الهام گیری از ریویزیونیسم  دردل دولت کارگری جا خوش می کند، شانس بيشتري براي تحقق آرمانهای ماركسيسم باقي نیست .اینجاست که لاجرم دم خروس سوسیالیسم دولتی درهرشرایطی از زیر لحاف سرمایه داری بس پیدا ست.


 

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

Home German Farsi