تئوري قهر  بخش اول

 

 

 

 برگرفته از کتاب آنتی دورینگ نوشته ی  فریدریش انگلس

 

"درسيستم من رايطه سياست عمومي نسبت به چهربنديهاي حقوق اقتصادي- آنچنان قاطعانه ودرعين حال منحصربفرد متعيين شده است كه اشاره عليحده اي بدان، منظور تسهيل مطالعه مي تواند بي فايده نباشد. چهره بندي روابط سياسي از لحاظ تاريخي اصل است و وابستگي هاي اقتصادي معلول يا شقي خاص بوده واز اينرو همواره واقعياتي ثانوي مي باشند. برخي از سيستم هاي نوين سوسياليستي مناسبات وارونه اي را كه جلوه زننده اي دارند، اصل راهنماي خود مي سازند، بدينسان كه از شرائط اقتصادي تبعيت سياست را استنتاج مي كنند. البته اين معلولهاي ثانوي في نفسه موجود بوده ودرحال حاضربيشترهم ملموس مي باشند ولي اصل متقدم بايد درقهر بلا واسطه سياسي جستجو گردد و نه در يك قدرت غيرمستقيم اقتصادي" )درسهاي فلسفي ، صفحه 230 – 231 ، اثردروينگ - چاپ 1875 - لايپزيك(

وهمچنين در جاي ديگرآقاي دورينگ:

" از اين مطلب حركت مي كند كه اوضاع سياسي علت تعيين كننده موقع اقتصاديست و اين كه رابطه عكس آن ، تنها يك تاثير ثانوي را بيان مي كند. تا زماني كه كساني علت تقسيم بندي گروههاي سياسي را درنفس خود اين عمل جستجو نمي كنند بلكه به آن صرفا" بعنوان وسيله اي براي تامين معاش برخورد مي نمايند ، هر اندازه هم سوسياليست افراطي و انقلابي جلوه  كند باز هم يك حصه ارتجاع پنهان را در نهان خود دارند".

اين است تئوري آقاي دورينگ.اين تئوري در اينجا و در بسياري از جاهاي ديگر بسادگي عنوان شده و به اصطلاح مقرر مي گردد. در سه جلد كتاب قطور ايشان هيچ كجا براي اثبات اين نظريه يا در رد نظر مخالف كوچكترين كوششي بعمل نيامده و سخني نرفته است. و اگر اقامه دليل به ارزاني توت درختي هم بود باز هم آقاي دورينگ دليلي اقامه نمي كرد. مسئله قبلا" بوسيله هبوط معصيت آميزي كه ضمن آن روبينسن جمعه را تحت انقياد خود درآورده بود ثابت شده است .اين يك عمل قهر آميز و بنابراين عملي سياسي بود. و از آنجا كه اين رقيت نقطه آغاز واوس واساس تمام تارخ تا كنوني را تشكيل مي دهد، به معصيتي كبيره آلوده است .آنچنان كه درواقع اين امر در اعصار بعدي فقط تعديل شده و بيشتر با شكلي از وابستگي غير مستقل اقتصادي تبديل گشته است و از آنجا كه برپايه اين رقيت اوليه كل مالكيت قهري كه كماكان معتبر مانده است قراردارد، پس واضح است كه بايد همه پديده هاي اقتصادي را براساس علل سياسي يعني قهر توضيح داد و آن كس كه بدين قانع نيست مرتجعي درخفا است .

 در همين ابتدا يك نكته را يادآوري كنيم و آن اين كه آدم بايد لااقل مانند آقاي دورينگ از خودراضي باشد تا بتواند چنين نظري را منحصر بفرد بداند ، امري كه به هيچ وجه صحت ندارد. اين تصور كه گويا اقدامات سياسي بزرگ دولتي در تاريخ تعيين كننده مي باشند. قدمتش باندازه خود تاريخ نويس است و علت اصلي اين است كه چرا اطلاعات باقي مانده براي ما از تكامل آرامي كه درفراپرده برخي عرض اندام هاي پرسروصدا جريان داشته و خلق هاراواقعا" بجلو برده است اين همه ناچيز است. اين تصوير برتمام درك تاريخي گذشته مستولي بوده و بدان تازه بوسيله تاريخ نويسان بورژوازي در دوران احياي سلطنت ضربه اي وارد آمده است در اين رابطه آنچه كه جنبه منحصر بفرد دارد فقط اين است كه باز از اين مطالب هم آقاي دورينگ اطلاعي ندارد.

از اين گذشته ، براي يك لحظه فرض كنيم كه در اين باره حق بجانب آقاي دورينگ باشد و بتوان تمام تاريخ گذشته را به برده سازي انسان توسط انسان رجعت داد. ولي مادراين صورت نيز هنوز به اصل مطلب نرسيده ايم. چون باز اين سئوال مطرح مي شود كه چگونه روبينسون  به اين فكر افتاد كه جمعه را به بردگي درآورد؟ آيا صرفا" بخاطر تفريح ؟ نه بهيچ وجه برعكس مي بينيم كه جمعه بعنوان كارافزاري صرف به خدمت اقتصادي مجبورمي شود و معاشش نيز تنها به عنوان كارافزار تامين مي گردد روبينسون جمعه را فقط به اين جهت ببردگي در آورده تا جمعه بخاطر استفاده روبينسون كاركند. حال روبينسون چكونه مي تواند از كار جمعه بنفع خود بهره برداري نمايد؟ تنها به اينگونه كه جمعه بوسيله كارخود مقدار آذوقه بيشتري از آنچه كه روبينسون بايد به او بدهد تا قادر بكار باشد، توليد مي كند. بنابراين روبينسون برخلاف دستور موكد آقاي دورينگ با برده ساختن جمعه باعث اين شده است كه علت تقسيم بندي گروههاي سياسي در نفس خود اين عمل جستجو نگردد، بلكه به آن صرفا" بعنوان وسيله اي براي تامين معاش برخورد شود.

پس خود مثال كوذكانه اي كه آقاي دورينگ خاصه براي اين كشف كرده است تا قهر را بعنوان "اصل اساسي تاريخ" به اثبات برساند، ثابت مي كند كه قهر فقط وسيله است و برعكس نفع اقتصادي هدف است . به همان اندازه كه هدف نسبت به وسيله اي كه براي تحقق آن بكار برده مي شود "اساسي تر است" به همان اندازه نيز در تاريخ جنبه اقتصادي مناسبات در برابرجنبه سياسي آن اساسي ترمي باشد. بنابراين ، اين مثال درست عكس امري را ثابت مي كند كه بايد اثبات كند. چه در مورد روبينسون و جمعه و چه درتمام موارد ديگري كه درآنها آقائي و بردگي وجود داشته است . براي اين كه سبك شيواي آقاي دورينگ را مورد استفاده قرار داده باشيم ، بايد بگوئيم كه انقياد همواره وسيله اي براي تامين معاش ) به مفهوم عام آن( بوده است وهرگز درهيچ كجا بخاطر نفس خود عمل تقسيم بندي گروههاي سياسي نبوده است. بايد آقاي دورينگ بود تا بتوان تصوركرد كه براي دولت ، مالياتها فقط معلولهائي ثانوي مي باشند يا اين كه تقسيم بندي گروههاي سياسي كنوني بورژوازي غالب و پرولتاريا ي مغلوب تنها بخاطر نفس خود اين عمل انجام مي گيرد. و نه به "منظور تامين معاش" بورژواهاي حاكم يعني به منظور سودجوئي و انباشت سرمايه.

حال بسراغ دومرد مورد نظرمان برگرديم. روبينسون بضرب شمشير جمعه را برده خود مي سازد. ولي روبينسون براي انجام اين كار بجز شمشير به چيز ديگري هم احتياج دارد. براي برده دار فقط داشتن برده به تنهائي كافي نيست . براي اين كه بتوان از برده استفاده كرد بايد دو چيز در اختيار داشت . اول كارافزاري كه برده با آن كار كند و دوم وسائل تامين معاش حداقل او . بنابراين قبل از اين كه برده داري امكان پذير گردد، بايد مرحله معيني از توليد فرارسيده و درجه معيني از نابرابري در توزيع پيش آمده باشد و براي آن كه كار بردگي شيوه توليدي مسلط در كل جامعه گردد ، افزايش هرچه بيشتر توليد، بازرگاني و ثروت اندوزي لازم است. در جوامع اشتراكي عهد عتيق كه با مالكيت جمعي برزمين همراه بود، برده داري يا اصولا" وجود نداشت يا اين كه نقشي جنبي بازي مي كرد. در آغازين شهر دهقاني يعني روم نيز به همين گونه بود ولي برعكس وقتي روم يك "شهر جهاني" شد و هرچه بيشتر املاك ايتاليا بدست يك طبقه متمول مالك كه از نظر تعداد دراقليت كوچكي بود افتاد ، آن وقت جمعيت بردگان نيز جانشين جمعيت دهقاني شد.اگردرزمان جنگهاي ايرانيان تعداد بردگان دركورينت 460 هزار ودررجينا به 470هزار نفر مي رسيد و به نسبت هر يك از مردم آزاد ده نفر برده يافت مي شد. پس علاوه بر قهر چيز ديگري نيز لازم بود، يعني هنروصنايع دستي بسيار تكامل يافته و يك تجارت گسترده در ممالك متحده آمريكا برده داري بيشتر به صنعت نساجي انگلستان متكي بود تا به قهر. در مناطقي كه پنبه به عمل نمي آمد و يا در نقاطي مانند ايالات مرزي كه براي ايالات پنبه كار برده تربيت نمي كردند ، برده داري خود به خود و بدون توسل به قهر از ميان رفت . صرفا" به اين علت كه مقرون بصرفه نبود.

بنابراين وقتي آقاي دورينگ مالكيت امروزي را يك مالكيت قهري مي نامد و آن را "شكلي از فرمانروائي معرفي مي كند كه پايه وجوديش نه تنها محروم ساختن ساير انسانها از مصرف وسائل زيست طبيعي بلكه از آن مهمتر انقياد انسانها براي خدمت بردگي مي باشد".

 بدين ترتيب همه مناسبات را واراته جلوه مي دهد.انقياد انسان براي بردگي درهمه اشكال مختلفش منوط برآن است كه فرد منقاد كننده صاحب ابزاركاري باشد كه بوسيله آن بتواند فرد تحت انقياد را مورد استفاده قراردهد ودرسيستم برده داري همچنين منوط به دراختيار داشتن آذوقه ايست كه بوسيله آن بتوان بردگان را درقيد حيات نگه داشت. بنابراين درهرصورت داشتن ثروت معيني كه بالاتر ازحد متوسط باشد، ضروريست. اين ثروت چگونه بوجود آمده است. بهرتقدير واضح است كه اين مي تواند بوسيله غارت يعني ازراه قهر بدست آمده باشد.ولي به صورت اين به هيچ وجه الزام آور نيست.اين ثروت مي تواند ازراه دزدي، سوداگري وتقلب بدست آمده باشد.ولي براي  آن دسته از افرادي كه عمدتا" ثروتي را بغارت مي برند ، بايد قبلا" بوسيله كار فراهم آمده باشد.

درتاريخ، مالكيت خصوصي به هيچ وجه به عنوان نتيجه غارت و قهر پديدار نگرديده است.بلكه برعكس لززمان جوامع اشتراكي اوليه همه مردمان متمدن،مالكيت خصوصي، هرچند محدود به اشيائي ناچيز وكم مقداري وجود داشته كه در درون همان جوامع- ابتدا درمبادله با بيگانگان بصورت كالا تكامل يافته است.هرقدرفرآورده هاي جوامع مذكور بيشتر بمنظور مبادله توليد مي گرديد، به همان اندازه ميزان ثروت يكايك اعضأ اين جوامع نا برابرتر مي شد، به همان اندازه و مقدار مالكيت دسته جمعي برزمين مضمحل تر مي گرديد وبه همان اندازه جامعه اشتراكي اوليه سريع تر به روستائي، در مالكيت خرده دهقانها، استحاله مي يافت. حكومت مطلقه شرقي وتسلط ادواري خلقهاي بادي نشين اشغالگر فاتح نتوانست درطول هزاران سال تغييري دراين جوامع به وجود آورد.ولي تخريب صنايع خانگي ابتدائي شان ، دراثررقابت فرآورده هاي صنايع بزرگ آنها راهرچه بيشتربا ضمحلال مي كشاند. درآنجا همچنان كه درتقسيم املاك مزروعي مشتركGehöferschaft  درموزل و هوخ والدHochwald  كه اينك درجريان است ، سخني از قهر درميان نيست و دهقانان اين را درست درانطباق با منافع خود مي دانند كه مالكيت خصوصي بر املاك مزروعي ،جانشين مالكيت دسته جمعي گردد. حتي تشكيل يك دستگاه اشرافي ابتدائي آن طور كه در ميان كلت ها ، ژرمن ها , ودرمناطق پنجرود هند براساس مالكيت ارضي مشترك پيش آمده است، به هيچ عنوان از ابتدا بر قهر استوار نبوده بلكه بر اساس داوطلبي و عادت بوجود آمده است. مالكيت خصوص در هركجا كه شكل گرفته در نتيجه تغيير در مناسبات توليد و مبادله و درخدمت افزايش توليد و توسعه مراوده يعني بعلل اقتصادي بوده است و در اين ميان قهر، اصلا" نقشي بازي نمي كند. واضح است كه نهاد خصوصي بايد قبلا" وجود داشته باشد تا راهزني ، بتواند اموال ديگران را بتصاحب خود در آورد. خلاصه اين كه قهر هرچند اموال را جابجا مي كند ولي نمي تواند في نفسه مالكيت خصوصي را بوجود آورد.

اما براي توضيح جديدترين شكل" انقياد انسانها به بيگاري" يعني كارمزدوري نه احتياج به قهر است و نه مالكيت قهري . قبلا" ذكركرديم كه قهر چه نقشي را در اضمحلال جوامع اشتراكي بدوي يعني در تعميم مستقيم يا غير مستقيم مالكيت خصوصي ، تبديل محصول كار به كالاوتوليد آن نه بخاطر مصارف شخصي بلكه براي مبادله بازي مي كند. ولي اكنون ماركس در "سرمايه" بوضوح  ثابت كرده است و آقاي دورينگ حتي از اشاره بدان نيز پرهيز مي كند كه در درجه معيني از تكامل ، توليد كالائي مبدل به سرمايه داري مي شود ودر اين مرحله ي قانون تصاحب با قانون مالكيت خصوصي كه متكي به توليد كالا و گردش كالا مي باشد بوسيله ديالكتيك اجتناب ناپذير دروني خود بخلاف خود تبدليل مي شود:

 معامله ابتدائي كه برپايه مبادله برابرهاقرارداشت بقدري چرخيد كه ديگر جز نمائي از آن باقي نماند. زيرا اولا" قسمتي از سرمايه كه دربرابر نيروي كار مبادله مي شود خود جزئي از حاصل كار غيراست كه بلاعوض تصاحب شده است وثانيا" توليد كننده آن يعني كارگر نه تنها به جبران آن مي پردازد بلكه مجبور است اضافه تازه اي را نيز بدان ضميمه كند.... ابتدا بنظرمان چنين مي رسد كه مالكيت بر اساس كار شخصي قرار گرفته است.. . اينك ) درپايان تحليل ماركس(مالكيت ازنظرسرمايه دار بعنوان حقي براي تصاحب كار بدون اجرت غيرو محصول آن از نظركارگربعنوان عدم امكان تصاحب محصول خويش تجلي مي كند. جدائي ميان مالكيت و كار نتيجه ضروري قانوني مي شود كه مبدا حركتش ظاهرا" يگانگي آنها بود ) ماركس وسرمايه ص 610 ـ 609 (

به عبارت ديگر: حتي اگر ما امكان همه غارتگريها، اعمال قهرها و كلاه برداريها رادرنظر بگيريم و اكر فرض كنيم كه هرگونه مالكيت خصوصي در اصل ، براساس كار شخصي صاحبان آن استواربوده ودرتمام مسير دورو دراز بعدي فقط ارزشهاي برابر متقابلا" مبادله شده اند، باز هم درجريان ادامه توليد و مبادله الزاما" به همين جا مي رسيم يعني به : شيوه كنوني توليد سرمايه داري ، به انحصار وسائل توليد و مايحتاج زندگي در دست يك طبقه قليل العده ، به محكوم كردن طبقه اكثريت به پرولتارياي تهي دست ، به تغييرات متناوب توليد نامتعادل و به بحران هاي تجاري و به تمام هرج ومرج كامل كنوني توليد. تمامي اين جريانات بدلائل صرفا" اقتصادي توضيح داده شد، بدون اين كه حتي يكبارهم غارت ، قهر دولت يا يك دخالت سياسي ضروري بوده باشد. در اينجا نيز نشان داده مي شود كه مالكيت قهري جز يك جمله پردازي توخالي بيش نيست كه مي بايد بر كمبود درك از جريان واقعي امور سرپوش بگذارد .

اين جريان به بيان تاريخي ، تاريخ تكامل بورژوازي است. اگر اوضاع سياسي علت تعيين كننده موقع اقتصادي است پس بورژوازي مدرن نمي بايست در مبارزه عليه فئوداليسم رشد وتكامل مي يافت، بلكه بايد فرزند نازپرورده اي مي بود كه فئوداليسم آن را براي خودش خلق كرده است . ولي همه مي دانند كه عكس اين اتفاق افتاده است . بورژوازي كه در ابتدا خراج گذاراشراف فئودال بود و بعنوان يك دسته تحت ستم از درون انواع مختلف فرمانبرداران ، خادمين و وابسته هاي فئودالها بوجود آمده بود، در يك مبارزه مداوم عليه اشراف ، مواضع قدرت را يكي بعد از ديگري تسخير كردو سرانجام در تكامل يافته ترين كشورها بجاي آن حكومت را دردست گرفت . در فرانسه باين نحو كه اشراف را مستقيما"سرنگون ساخت ودرانگلستان باين صورت كه هر چه بيشتر آنها را بصفوف بورژوازي كشاند و از وجود آنها براي بزك خود استفاده كرد.

 بورژوازي چگونه به اين كار موفق شد؟ صرفا" بوسيله تغيير موقع اقتصادي كه تغيير اوضاع سياسي را نيز دير يازود ـ يا بصورت خود به خودي يا بوسيله مبارزه بهمراه آورد. مبارزه بورژوازي عليه اشراف فئودالي ، مبارزه شهر عليه روستا مبارزه صنعت عليه مالكيت ارضي است ، مبارزه اقتصاد پولي عليه اقتصاد طبيعي است و سلاح تعيين كننده بورژوازي در اين مبارزه رشد صنعت بود كه از صورت ابتدائي كارگاههاي صنايع دستي به مانو فاكتوردرحال ارتقا بود و همچنين بوسيله توسعه بازرگاني كه بطور مداوم افزايش قدرت اقتصادي را موجب مي شد. درتمام طول اين مبارزه قهر سياسي در اختيار اشراف بود باستثناي يك دوره كه قدرت سلطنتي بورژوازي را عليه اشراف مورد استفاده قرار داد تا با يك رسته راه را بررسته ديگر ببندد ولي از آن لحظه كه بورژوازي از نظر سياسي هنوز بي توان براساس قدرت اقتصادي رشد يابنده اش شروع به خطرناك شدن كرد، دستگاه سلطنت بار ديگر بااشراف متحد گشت و به اين وسيله موجب بروز انقلاب بورژوازي ـ ابتدا در انگلستان و سپس در فرانسه شد . اوضاع سياسي در فرانسه بدون تغيير باقي مانده بود درحاليكه موقع اقتصادي نسبت به آن پيشروي كرده بود. از نظر مقام و منصب سياسي اشراف همه چيز بودند و بورژواها هيچ ولي از نظر وضع اجتماعي بورژواها اكنون مهمترين طبقه كشور بودند اشرافيت تمام موقعيت اجتماعي خودرااز دست داده بود ودرازاي اين موقعيت اجتماعي از دست رفته ، بهره زمين دريافت مي داشت. قضيه به همين جا تمام نمي شود:

 تمام توليد بورژوازي در بند اشكال سياسي فئودالي قرون وسطي بود، گرفتار هزاران نوع حق امتياز صنفي وگمركات محلي و استاني كه سد راه توليد شده بودند و در چهارچوب آنها نه فقط توليد مانوفاكتوري بلكه پيشه وري نيز ديگر نمي گنجيد. انقلاب بورژوازي به اين مسئله پايان داد. ولي نه بنابراصل آقاي دورينگ مبني براين كه موقع اقتصادي خودرا با اوضاع سياسي تطبيق مي دهد. كه اين درست همان كاريست كه اشراف و دستگاه سلطنتي سالها بيهوده بخاطر آن تلاش كرده بودندـ بلكه به اين صورت كه بورژوازي بنجل هاي پوسيده قديمي را بدور افكند و اوضاع سياسي اي بوجود آورد كه درچهارچوب آن ، موقع اقتصادي جديد مي توانست بگنجد و تكامل يابد. بورژوازي در اين آتمسفر سياسي و حقوقي مناسب بطور درخشاني تكامل يافت، آنچنان درخشان كه بورژوازي از موقعيتي كه اشراف در سال 1789 داشتند ديگرچندان فاصله اي ندارد يعني نه تنها از نظر اجتماعي زائد شده است بلكه يك مانع اجتماعي نيز مي باشد و همچون اشراف آن زمان هرچه بيشتر از فعاليتهاي توليدي خارج مي شودو بتدريج بصورت طبقه اي در مي آيد كه فقط در صدد بجيب زدن در آمدهاست . بورژوازي صرفا" از راه اقتصادي و بدون هر گونه شعبده بازي قهر آميز موجب اين دگرگوني موقع خودوايجاد طبقه جديد يعني پرولتاريا گرديد.از اين گذشته او به هيچ وجه نمي توانست از كار وعمل خود چنين نتيجه اي بگيرد بلكه برعكس اين نتيجه بوسيله نيروي اجتناب ناپذيري ، برخلاف ميل و برخلاف منظور او صورت گرفت. نيروهاي مولد خود اواز دستگاهي كه آنها را رهبري مي كرد سبقت جسته اند و با الزامي طبيعي تمام جامعه بورژوازي را بسوي زوال يا دگرگوني سوق مي دهند، واگر بورژواها اكنون بقهر روي آورده اند تاموقع اقتصادي ورشكسته خودرا از سقوط نجات دهند با  اين وسيله فقط ثابت مي كنند كه مثل آقاي دورينگ اسير همان اشتباه شده اند كه گويا اوضاع سياسي علت تعيين كننده موقع اقتصادي مي باشد و كاملا" مثل آقاي دورينگ تصور مي كنند كه گويا مي توانند بوسيله اصل متقدم يعني بوسيله قهر بلاواسطه سياسي آن واقعيات ثانوي يعني شرائط اقتصادي و تكامل اجتناب ناپذيرش را تغيير بدهند و بنابراين تاثيرات اقتصادي ماشين بخار و دستگاه ماشيني مدرني را كه توسط آن به حركت در آمده است و همچنين داد وستد جهاني تكامل امروزه بانكها و اعتبارات را بوسيله توپهاي كروپ و تفنگهاي ماورز د و باره  از صحنه جهان محو سازند.

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

   Home German Farsi