سوسياليسم آلمانى يا سوسياليسم "علمی"

بر گرفته از کتاب منشأ خانواده، مالکيت خصوصی و دولت - فصل اول و دوم

به قلم فردریش انگلس

 

ادبيات سوسياليستى و کمونيستى فرانسه، که تحت فشار بورژوازى حاکم بوجود آمده و مظهر ادبى مبارزه بر ضد اين حاکميت بود، زمانى به آلمان انتقال داده شد که در آنجا بورژوازى تازه مبارزه خود را بر ضد استبداد فئودالى شروع نموده بود.

فيلسوفها و نيمه فيلسوفها و دوستداران جملات زيبا در آلمان با حرص و ولع تمام در دامن اين ادبيات چنگ زدند و فقط فراموش کردند که همراه با انتقال اين نوشته‌ها از فرانسه به آلمان، شرايط حياتى کشور فرانسه به آلمان منتقل نشده است. در اوضاع و احوال آلمان، ادبيات فرانسوى اهميت عملى بلاواسطه خود را از دست داد و منظره يک جريان صرفا ادبى را بخود گرفت. اين ادبيات ميبايستى فقط چيزى شبيه به خيالبافى فارغ‌بالان درباره يک جامعه واقعى[٢٤] و درباره تحقق يافتن ماهيت انسانى بنظر آيد. بدين سان خواستهاى نخستين انقلاب فرانسه براى فلاسفه آلمانى قرن هجدهم تنها به معناى خواستهاى "عقل عملى" بطور کلى بود و ابراز اراده بورژوازى انقلابى فرانسه هم در نظر آنها مفهوم قوانين اراده محض، اراده من حيث هى و اراده واقعا بشرى را داشت.

تمام کار مصنّفين آلمانى منحصر به اين شد که ايده‌هاى نوين فرانسوى را با وجدان فلسفى کهن خويش سازگار سازند و يا به عبارت صحيح‌تر ايده‌هاى فرانسوى را از نظرگاه فلسفى خود فراگيرند.

اين عمل فراگرفتن به همان شکلى انجام گرفت که معمولا زبان بيگانه را فراميگيرند، يعنى از طريق ترجمه.

چنانکه ميدانيم، راهبان بر دست‌نويسهايى که بر آن آثار کلاسيک بت پرستان باستان نوشته شده بود، شرح حال بى‌معناى مقدسين کاتوليک را مينگاشتند. مصنّفين آلمانى با ادبيات ضد دينى فرانسه درست عکس اين رفتار را کردند بدين معنى که اباطيل فلسفى خود را در ظَهر متن فرانسه نوشتند. مثلا در ذيل انتقاد فرانسوى از مناسبات پولى نوشتند: "از خود جدا شدن ماهيت بشرى" و در ذيل انتقاد فرانسوى از دولت بورژوازى نوشتند: "الغاء سلطه کل تجريدى" و الخ.

آنان اين عمل گنجاندن لفاظيهاى فلسفى ذيل تئوريهاى فرانسوى را بنام "فلسفه عمل"، "سوسياليسم حقيقى"، "دانش آلمانى سوسياليسم"، "بنياد فلسفى سوسياليسم" و غيره تعميد کردند.

بدين ترتيب ادبيات سوسياليستى - کمونيستى فرانسوى بکلى ماهيت واقعى خود را از دست داد. و از آنجايى که اين ادبيات در دست آلمانها ديگر مظهر مبارزه طبقه‌اى عليه طبقه ديگر نبود، آلمانها مطمئن بودند که مافوق "يکطرفه بودن فرانسوى" قرار گرفته‌اند و بجاى نيازمنديهاى حقيقى از نيازمندى به حقيقت و بجاى منافع پرولتاريا از منافع ماهيت بشرى و انسانها بطور کلى يعنى انسانى که متعلق به هيچ طبقه‌اى نيست و اصولا فى‌الواقع موجود نيست بلکه تنها هستى او در آسمان مه‌آلود پندارهاى فلسفى متصور است، دفاع مينمايند.اين سوسياليسم آلمانى، که تمرينهاى اسکولاستيک مآب و چرند خود را آنقدر به شکل جدى و پُر حرارت تلقى ميکرد و با جار و جنجال بازار گرمى مينمود، اندک اندک معصوميت عالِم نمايانه خود را از دست داد.مبارزه بورژوازى آلمان، بخصوص بورژوازى پروس بر ضد فئودالها و سلطنت مطلقه و يا بعبارت ديگر جنبش ليبرالى، همواره جدى‌تر ميگشت.

بدين سان براى سوسياليسم "علمی" فرصتى مطلوب به چنگ آمد تا خواستهاى سوسياليستى را در مقابل جنبش سياسى قرار دهد و بر حسب سنت موجود به ليبراليسم، دولت انتخابى، رقابت بورژوازى، آزادى مطبوعات بورژوازى، حقوق بورژوازى، آزادى و مساوات بورژوازى لعنت بفرستد و توده مردم را موعظه کند که آنان از اين جنبش بورژوازى هيچ طرفى برنخواهند بست، بلکه بر عکس در خطرند که همه چيز خود را از دست بدهند. سوسياليسم آلمانى در موقع لازم فراموش ميکرد که انتقاد فرانسوى، که وى انعکاس و تقليد بى‌روح آن بود، ناشى از فرض وجود جامعه معاصر بورژوازى و شرايط حياتى مادى و ساختمان سياسى متناسب با آن، يعنى ناشى از فرض کليه آن مقدماتى بود که تازه در آلمان سخن از بدست آوردن آنها بميان آمده.

اين سوسياليسم براى حکومتهاى استبدادى آلمان و ملتزمين آنان مانند کشيشان و اولياء مدارس و يونکرهاى جاهل و عُمّال ديوانى اين حکومتها، بمنزله مترسک مساعدى بر ضد بورژوازى تهديد کننده و معترض بود.اين سوسياليسم مُکمّل تسليت‌بخش تازيانه‌هاى سوزان و گلوله‌هاى تفنگ بود که همين حکومتها بکمک آنها قيامهاى کارگران آلمانى را سرکوب ميکردند.

اگر بدين طريق سوسياليسم "حقيقى" در دست دولت بدل به حربه‌اى براى مبارزه بر ضد بورژوازى ميگشت، در عين حال مستقيما هم مظهر منافع ارتجاعى يعنى منافع کوته‌نظران[٢٥] آلمانى بود. پايه حقيقى اجتماعى ترتيبات موجود در آلمان طبقه خرده بورژوايى است که بازمانده قرن شانزدهم است و از آن زمان تاکنون پيوسته شکلهاى تازه به تازه‌اى بخود گرفته است.

حفظ اين خرده بورژوازى در حکم حفظ ترتيبات موجوده در آلمان است. اين خرده بورژوازى با رُعب تمام در انتظار آن است که سلطه صنعتى و سياسى بورژوازى از طرفى بوسيله تمرکز سرمايه و از طرفى بر اثر رشد پرولتارياى انقلابى برايش نابودى و اضمحلال ببار بياورد. بنظر وى چنين ميرسيد که سوسياليسم "حقيقى" ميتواند اين هر دو نشان را با يک تير بزند. لذا مانند بيمارى همه‌گيرى اشاعه مييافت.

اين جامه که از تارعنکبوت تخيلات بافته و با گلهاى خوش نقش و نگار فصاحت تزيين يافته و با سرشک تأثرات مفرط شستشو داده شده بود، اين جامه عارفانه که سوسياليستهاى آلمانى در لفافه آن مشتى "حقايق جاويدان" ناقابل خود را نهان ميساخته‌اند تنها بر فروش کالاى آنان در ميان اين جماعت ميافزود.سوسياليسم آلمانى نيز بنوبه خود بيش از پيش پى ميبرد که بعهده اوست که نماينده مطنطن اين کوته‌نظران باشد.

اين سوسياليسم ملت آلمان را بعنوان يک ملت نمونه و کوته‌نظر آلمانى را مانند نمونه‌اى براى بشر اعلام ميداشت و براى هر يک از دنائت‌هايش معناى سوسياليستى عالى و باطنى قائل ميشد، يعنى آن را درست بعکس آنچه که بود بدل ميساخت. و پايان کار را بطرز پيگير بجايى رساند که مستقميا بر ضد روش "خشن و مخرب" کمونيستها برخاست و اعلام داشت که خود وى در عالم بى‌غرضى با عظمت خويش مافوق هرگونه مبارزه طبقاتى قرار دارد. بجز چند استثناء معدود، آنچه که در آلمان بعنوان باصطلاح تأليفات سوسياليستى و کمونيستى جريان دارد، به اين ادبيات پليد و بيزارى‌آور مربوط است[٢٦].

 

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

Home German Farsi