مدخل

 

   1 - كليات

 

از مقدمه کتاب آنتی دورینگ اثر کارل مارکس وانگلس

 

 

 سوسياليسم نوين درمحتوي پيش از همه چيز محصول بينش تضادهاي طبقاتي مسلط بر جامعه ي نوين ـ تضاد ميان دارندگان و تهي دستان، تضاد ميان كارگران مزدور و بورژواها از يكسو ، وازسوي ديگر محصول آنارشي حاكم برتوليد است. اما ازنظر شكل تئوريك اش نخست بصورت ادامه ي تكامل يافته وظاهرا" منطقي تراصولي كه روشنگران بزرگ قرن هيجدهم تبيين كرده اند جلوه مي كند. سوسياليسم نوين مانند هرتئوري جديد ديگر، هرچند هم كه ريشه اش درواقعيات اقتصادي نهفته بود، ملزم به ارتباط با مواد فكري موجود مي گشت.

مردان بزرگي كه درفرانسه بخاطر انقلاب آينده به تنويرافكار عمومي پرداختند، خود نيز برخوردي كاملا" انقلابي داشتند. آنان هيچگونه آمريت ما سوا رابه هرشكلي هم كه مي خواست باشد ، قبول نداشتند. مذهب ، طبيعت فكري ، جامعه ونظام دولتي  اين همه را مورد انتقادي بيرحمانه قرار مي دادند.

هركدام از اين امور مجبور بود كه هستي اش را درمقابل مسند قضاوت عقل توجيه نمايد، و يا ازهستي اش چشم بپوشد. فهم خودگرا بعنوان معيارهمه چيزمنصوب گشت. اين آن زماني بود كه بقول هگل جهان كله پا شده بود. واين نخست باين معني كه دماغ انساني واصول منتج ازتفكر آن مدعي گشت كه بايد بمنزله ي اساس اجتماع واعمال انساني شناخته گردد. وسپس باين معني كه بعدها واقعيتي كه  با اين اصول درتناقض بودند سرتاپازيرورو گرديدند. ( انقلاب كبير فرانسه - م) همه ي اشكال اجتماعي و دولتي ، همه ي تصورات موروثي ، چونان اموري نامعقول به پستوي فراموشي سپرده شدند. تا اين زمان جهان افسارش را بدست پيش داوريها داده بود، گذشته ها اينك فقط مستحق تحقير وترحم بود. دراين زمان بود كه تازه شفق سرزد و ازاين زمان مي بايستي كه ديگرخرافات ، ظلم ، عدم مساوات و اختناق ، بدست حقيقت ابدي ، عدالت ابدي ، مساوات طبيعي و حقوق لا يتصرف انساني تارانده گردند.چاپ حاضرصرفنظر ازبرخي تغييرات بسيار بي اهميت انشائي تجديد چاپ متن قبلي است. تنها در يك فصل ، يعني درفصل دهم ـ بخش دوم ، " ازتاريخ انتقادي " باره اي تغييرات اساسي را مجاز دانستم و آنهم به دلايل ذيل همانگونه كه درپيشگفتار چاپ دوم خاطر نشان شده است ، كلمطاب اساسي فصل مزبور از ماركس بود. درطرح اوليه كه براي مقاله ي يك روزنامه تنظيم شده بود، من مجبور بودم كه دستنويس ماركس رادرموارد زيادي كوتاه كنم و اين درست مربوط به بخشهائي مي شد كه در آنجا كمتربانتقاد به نظرات دورينگ و بيشتر به توضيح مستقل از تاريخ اقتصاد پرداخته شده بود.

ولي اين درست آن بخشي ازدستنويس را تشكيل مي داد كه امروزنيزازاهميت بزرگتر ديرمان تري برخورداراست . من خودراموظف مي دانم كه توضيحاتي را كه طي آن ماركس مقام در خورافرادي چون پتي ، نورث ، لاك و هيوم رادرتطور اقتصاد كلاسيك مشخص كرده است ، تا سرحدامكان كامل و لغت به لغت نقل كنم. و ازاين مهمتر توضيح اورادرمورد تابلوي اقتصادي كنه (Quesny ) كه براي تمامي اقتصاد مدرن بصورت معماي لاينحلي درآمده ، بدون كم وكاست بياورم. ودرمقابل آنچه را كه منحصرا" به نوشتجات آقاي دورينگ مربوط مي گشت، تا حدي كه رشته ي كلام پاره نمي شد، حذف كردم.وبالاخره مي توانم از اشاعه  نظرات مندرجه دراين نوشته ـ ازهنگام چاپ قبلي ـ كه دركليه ي كشورهاي متمدن جهان درمدركه ي عمومي علم وطبقه ي كارگر پيداكرده ، ابراز رضايت كنم.

لندن 23 مه 1894

فريدريش انگلس

 -----------------------------------------------------------------

درادامه مطلب

ما امروزه مي دانيم كه اين قلمرو عقل چيزي نبود مگر سرزمين ايده آليزه شده ي بورژوازي ، و مي دانيم كه عدالت ابدي در عدليه ي بورژوائي تحقق يافت ، كه مساوات چيزي جزبراي بورژوائي درمقابل قانون نبود، كه مالكيت بورژوائي بمنزله ي يكي از اصلي ترين حقوق بشر اعلام گرديد، و مي دانيم كه دولت عقلائي كه هدف قرار داد اجتماعي روسو بود فقط بصورت يك جمهوري بزرگ قرن هيجدهم مانند همه ي اسلافشان نمي توانستند از تحديدات دورانشان گام فراترنهند.

از آنجا كه دركنار تضاد اشرافيت فئودالي بابورژوازي نيز تضاد عام استثمارگران با استثمارشوندگان ، تضاد تن آسايان متمكن بازحمتكشان تهي دست قرار مي گرفت،  براي نمايندگان بورژوائي ممكن بود تا خود را بعنوان نمايندگان تمام بشريت رنجبرونه نمايندگان طبقه اي خاص جلوه دهند.ديگر اين كه بورژوازي از همان ابتدايش حامل ضدخويش  بود، زيراكه سرمايه داران بدون كارگران مزدور قادر به زيست نبودند و نمي باشند. درهمان رابطه اي كه شهروند قرون وسطائي نظام صنفي بشكل بورژوازي مدرن تكامل يافت ، درهمان رابطه نيزشاگردان اصناف وروزمزدان غيرصنفي بصورت پرولتريا تكامل يافتند. اگرچه من حيث المجموع بورژوازي مجاز به اين ادعاست كه درنبرد با اشرافيت ، درعين حال منافع طبقات متفاوت زحمتكش آن زمان را نيز نمايندگي كرده است ، معذالك مي بينيم كه درهرجنبش بزرگ بورژوائي جنب وجوش هاي مستقل طبقه اي بچشم مي خورد كه سلف كم يا بيش تكامل يافته  ي پرولترياي نوين است : بعنوان مثل گرايش توماس مونسررا در دوره ي رفورماسيون Reformation و جنگهاي دهقاني آلمان،  گرايش مساواتيون را درانقلاب كبير انگليس و بالاخره گرايش بابوف را درانقلاب كبير فرانسه مي توان نام برد. همراه با اين پرچم افرازيهاي انقلابي طبقه اي هنوز نابالغ ، تبيينات تئوريك مناسب حالشان نيزاشاعه داشت ، درقرن 16 و 17 توصيف تخيلي اوضاع اجتماعي ايده آل و درقرن 18 نظريات صريحا" كمونيستي ) مورلي و مابلي ( خواست مساوات ديگر مخدود به حقوق سياسي نگشته بلكه مي بايستي برموقعيت اجتماعي هرفرد تعميم يابد. اين فقط امتيازات طبقاتي نيست كه بايد از ميان برداشته گردد، بلكه بيش ازهمه تمايزات طبقاتي است كه بايستي معدوم گردد. شكل اوليه ي اين مكتب جديد يك نوع كمونيسم پارسايانه  بود كه از اسپارت سرمشق مي  گرفت . پس ازآن سه اتوپيست ( خيالگراـ م) بزرگ بمنصه ظهور رسيدند: سن سيمون كه درنزد او تمايلات بورژوائي هنوز دركنار تمايلات پرولتري از اعتباري خاص برخوردار بود. سپس فوريه و بعد هم اون كه دركشوري با تكامل يافته ترين توليد سرمايه داراي تحت تاثير تضادهاي منتج ازاين توليد ، پيشنهادهايش را مبني بررفع تمايزات طبقاتي با ارتباط بلاواسطه به ماترياليسم فرانسوي منظما" انكشاف داد. وجه مشترك اين هر سه اين كه ، آنها بعنوان نماينده ي منافع پرولتريا كه دراين ميانه دررهگذارتاريخ موجوديت يافته بود، پاي به صحنه گذاردند. اين هرسه نيز مانند روشنگران نمي خواستند طبقه ي مشخصي را رهائي بخشند، بلكه طالب رهائي همه ي بشريت بودند. آنها نيز مانند روشنگران مي خواستندكه امپراطوري عقل و عدالت ابدي را پايه گذارند. اما امپراطوري آنان از زمين تا آسمان با امپراطوري روشنگران تفاوت داشت . جهان ساخته ي بورژوائي بمعيار اصول روشنگران نيز نامعقول وظالمانه است و مانند فئوداليزم و ديگر اوضاع گذشته محكوم ومطرود است. اگرعقل و عدالت واقعي تا كنون نتوانسته اند برجهان حكمروا گردند ، فقط باين علت بوده است كه تا كنون بدرستي شناخته نگشته اند. در گذشته اين نابغه اي كه اكنون ظهور كرده است وحقيقت را شناخته است وجود نداشته است .ولي اين كه اين نابغه تازه اكنون ظهوركرده و اينكه حقيقت تازه اكنون شناخته شده است، رويدادي ضروري ولامحال ، كه منتج ازتكامل تاريخي است ، بنوده بلكه اتفاقي است مبارك و ميمون . او بخوبي مي توانست 500 سال پيش از اين پاي بعرصه ي جهان بگذاردوبشريت مجبور به تحمل 500 سال ذلالت و نزاع و مشقت نبود.

چنين نحوه از بينش ذاتا" بينش همه ي سوسياليست هاي انگليسي وفرانسوي واولين سوسياليست آلماني " وايتلينگ" مي باشد. سوسياليسم بيان حقيقت مطلق وعقل و عدالت است وفقط كشف اش مانده است تا بتواند به نيروي خويش ، جهان را مسخركند.و ازآنجاكه حقيقت مطلق اززمان و مكان و تكامل بشري و تاريخي جداو مستقل است ، پس امري است صرفا" تصادفي كه اين حقيقت كجا وكي مكشوف گردد. ضمنا" حقيقت مطلق و عقل و عدالت درنزد هريك ازصاحب مكتبان متفاوت است و از آنرو كه درنزد هريك از آنان نوع خاصي از حقيقت مطلق وعقل و عدالت كه مشروط به ذهنيت شان، شرائط زندگاني شان ميزان معلومات شان و بالاخره تربيت فكري شان مي گردد ـ معتبر است ، بنابراين دردرگيري و برخورد ميان حقايق مطلقه ي متفاوت ، راه حل ديگري جزاين كه باعث فرسايش يكديگر گردند ندارند. اينجاست كه چيزي جزيك سوسياليسم متوسط الحال والتقاطي،نظير آنچه كه امروزعملا" برازهان اكثر كارگران سوسياليست فرانسه و انگليس حاكم است ، نمي تواند بدست آيد. اين سوسياليسم ملغمه اي است كاملا" مختلف الوجوه و متفاوت اللون كه از ابرازات متعارف انتقادي ، تعاليم اقتصادي و آينده پنداريهاي اجتماعي بانيان فرق مختلف فراهم گرديده است. چنين ملغمه اي بهمان درجه كه لبه هاي تيز تعين هر يك ازاجزايش ـ مانند سنگريزه ها درجويبارـ درجريان بحث وجدل سائيده وصاف گردد ، همجوشي اش آسانتراست.  تا سوسياليسم بتواند يك علم گردد بايستي كه نخست برزمينه اي واقعي پاي مي گرفت.

دراين ميانه فلسفه ي نوين آلمان دركنارودرتعاقب فلسفه ي قرن هيجدهم فرانسه پيدايش يافت و درفلسفه ي هگل به انتهايش رسيد. اهم دستآورد اين فلسفه پذيرش مجدد ديالكتيك هگل، بمثابه ي عاليترين شيوه ي تفكر بود. فلاسفه ي قديم يونان جملگي ديالكتيسين هاي مادرزاد بودند. ارسطو، جامع العلوم ترين آنان، عمده ترين اشكال ديالكتيك را تفحص كرده بود . اما فلسفه ي متاخر عليرغم نمايندگان درخشاني كه ديالكتيك درآن داشت ( مثلا" دكارت و اسپينوزا ) معهذا به علت تاثيرخاص انگليس ها هرچه بيشتر درنحوه ي تفكر متافيزيكي مقيد گشت.  نحوي تفكري كه بر فرانسويهاي قرن هيجدهم نيز ، لااقل درآثار مختص به فلسفه ـ تقريبا" بلااستثنا مسلط بود. از آثار اختصاصا" فلسفي كه بگذريم ، فلاسفه ي فرانسوي نيز بنوبه يخود قادر گشتند كه آثار بي نظيردر ديالكتيك عرضه كنندـ كافيست كه فقط "برادرزاده ي رامو" اثرديده رو ويا " رساله درباره ي مبدا عدم مساوات ميان آدميان " اثرروسو را بباد آوريم . دراينجا ما باختصار لب ولباب اين هردو شيوه از تفكر رابيان مي كنيم و بجاي خود به تقصيل بدانها خواهيم پرداخت.

هنگاميكه ما به ديده ي عقل به طبيعت يا تاريخ بشريت يا فعاليتهاي دماغي خود مي نگريم ، نخستين تصويري كه خودرا بما عرضه مي كند، پيچاپيچي است بي انتها از روابط و تاثيرات متقابل. روابط و تاثيراتي كه درآنها هيچ چيز درچيستي و چگونگي و گجائيش پايدار نبوده ، بلكه همه چيز درحركت و تغيير و دركون و فساد است . اين درك ابتدائي و ناپخته از جهان كه في حدذاته درست است بينش فلسفه ي يونانيان قديم است و اولين بار هراكليت آنرا به صراحت بيان كرده است. هرچيزهم هست و هم نيست ، زيرا كه همه چيزدرجريان است و درتغيير مستمر ودركون و فسادي مداوم بسر مي برد. اما اين بينش هرچند هم كه خصوصيت عام تصوير جامع پديده ها را درك كرده باشد ، براي تبيين اجزا متشكله ي اين تصوير جامع نامكفي است. ما تا وقتيكه قادر به اين تبيين نباشيم ، درك روشن تصوير جامع برايمان ممكن نيست. براي شناختن اجزا اما بايد آنها  را ازروابط طبيعي و تاريخي شان بگسلانيم و هريك را مجزا، برطبق طبيعت و علل و معلولات خاصش و غيره ، بررسي نمائيم. اين درابتداي امروظيفه ي علوم طبيعي و تحقيقات تاريخي است. منظور آن رشته هاي تحقيقي است كه به عللي كاملا" موجه بنظر يونانيان قرون كلاسيك داراي اهميتي ثانوي بوده اند يونانيان پيش از همه جيز مي بايستي كه مواد ومصالح اوليه ي كار را فراهم آورند. مبادي علوم طبيعي دقيقه براي اولين بار بدست يونانيان عهد اسكندريه و بعدها درقرون وسطي توسط اعراب ـ بصورتي كاملترـ انكشاف يافتند. اما علم الطبيعه ي واقعي ابتدا از نيمه ي دوم قرن پانزده آغاز مي گرددو با سرعتي مداوم وروزافزون رشد مي كند.تجزيه ي طبيعت به اجزا متشكله اش ، تخصيص اشيا و رويدادهاي طبيعي به طبقات مختلف ، ومعاينه ي دروني اجسام آلي برحسب ساختهاي متعدد تشريحي شان ، شرط اصلي پيشرفتهاي عظيمي بود كه ما درچهارصد ساله ي اخير بدان نائل شده ايم . اين شيوه ي بررسي اما ما را باين عادت داد كه اشيا و رويدادهاي طبيعي را درانفراد و مجزا از كليت عظيم روابط مشاهده نمائيم ، و باين جهت آنها ر ا درسكون و نه درحركت شان ، بمثابه ي اموري ثابت و نه ماهيتا" متغير ، درعدمشان و نه درحيات شان ادراك نمائيم. ازآنجا هم كه اين نحوه از بينش بوسيله ي كساني مانند بيكن و لاك از علم الطبيع به فلسفه بسط يافت ، موجب بوجود آمدن كوته فكريهاي قرون اخير، يعني طرز تفكر متافيزيكي گرديد.

درنظر متافيريسين ها ، اشيا و صورذهني شان ، يعني مفاهيم ، بمثابه ي موضوعاتي استوار و نامتغيرو يكباربراي هميشه موجود، منفردا" ، يكي بعدازديگري بدون درنظر گرفتن روابطشان با يكديگر، مورد بررسي قرار مي گيرند. متافيريسين در ازدحامي ازتضادهائي نامرتبط مي انديشد. قولش: نه ! نه ! آري ! است .وازاين فراتر همه چيز براي اومفسد است و باطل . درنظراو شيئي يا وجود دارد و يا اين كه وجود ندارد. چيزي نمي تواند هم خودش باشد وهم چيزديگري . اجتماع مثبت و منفي ممتنع است و موثر واثر نيز درتقابلي تغييرناپذيراند. اين طرز تفكر دروهله ي اول بدين جهت بنظرقابل قبول جلوه مي كند كه طرز تفكر باصطلاح عقل سليم است. عقل سليم بتنهائي اگرچه ، درچهارديواري فن خانه ي آموزش ، شاگردي سرشناس است،اما به محض اينكه قدم درعرصه ي جهان تجسس و تحقيق مي گذارد دچارماجراهائي نامنتظره خواهدشد. طرز تفكر متافيزيكي كه درقلمروئي وسيع و برحسب طبيعت موضوعات بست پذير، محق و حتي ضروري مي تواند باشد، معذالك هرباردير يا زود بامرزهائي روبرو مي گرددكه درفراسوي چنين تفكري يكجانبه ، تنگ نظر و مجرد ، درتضادهائي حل نشدني سردرگم مي گردد. زيرا كه اين طرز تفكر در تفرد امور، روابط شان را ، دروجود اموركون و فسادشان را و درسكون امورحركت شان را از ياد مي برد ، وازفرط درخت ديگر جنگل را نمي بيند. در مسائل روز مره ما مي دانيم ، و مي توانيم با اطمينان اظهار نظر كنيم كه مثلا" آيا يك حيوان وجوددارد يا نه. اما با بررسي دقيقتر متوجه مي شويم كه چنين مسائلي بعضي از اوقات بس پيچيده اند. باين مشكل حقوقداناني كه به عبث كوشيده اند تا خط فاصل معقولي ر ا پيدا نمايند، كه ازآنجا ديگر سقط جنين عمدي قبل نفس محسوب مي گردد، بخوبي آگاه اند . بهمين ترتيب تعيين لحظه ي مرگ نيز امري ناممكن است. فيزيولوژي اثبات كرده است كه مرگ واقعه اي لحظه اي و يكباره نيست بلكه رويدادي است طولاني . هر هستي ارگانيك درهر لحظه هم خود است و هم غير خود. درهرلحظه موادي را كه از بيرون گرفته است مصرف نموده و مواد ديگري را پس مي دهد. در هر لجظه ياخته هائي از بدنش مي ميرند و ياخته هاي ديگر تكوين مي يابند. دير يازود مواد اين بدن كاملا" تجديد حيات كرده و هسته هاي جديدي جاي هسته هاي معدوم را مي گيرند. بدين طريق هر هستي زنده همواره هم خود است و هم غيرازخود . با مشاهده ي دقيقتري مي بينيم كه هر دو قطب يك تضاد، مانند مثبت و منفي همان اندازه از يكديگر جدا ناپذيراند كه بايكديگردرتناقض اندوعليرغم همه ي تناقضات با همديگر درآميخته و دريكديگر نافذ و جاري اند. همچنين مي بينيم كه موثر و اثرتصوراتي مي باشند كه فقط دركاربردشان درامري مشخص ومفرد داراي اعتبار اند، اما بمحض اينكه اين امر مشخص و مفرد را در رابطه ي عمومي باكليت جهان درنظر بگيريم مي بينيم كه موثر و اثر با يكديگر در مي آميزند و در مشاهده ي مجموعه يتاثيرات متقابل كه درآن موثر واثر دائما" جانشين يكديگرمي گردند، حل گشته و چيزي كه اكنون و اينجا اثر بوده ، آنگاه و آنجا موثر مي گردد.

هيچكدام از اين روندها و شيوه هاي تعقل در محدوده ي تفكر متافيزيكي نمي گنجد و بالعكس در مورد ديالكتيك ، كه اشيا و صورمفهومشان را اساسا" در رابطه شان ، در تسلسل شان و درحركت و كون و فسادشان درك مي كند، روند هائي از نوعي كه نامبرده شد، تاييد هرچه بيشتر طرز عمل شان مي باشد. طبيعت محك آزمايش ديالكتيك است و بايد درباره ي علوم طبيعي جديد بگوئيم كه آنها براي اين آزمايش كارمايه اي بينهايت سرشاروروزافزون عرضه كرده و از اين دهگذرثابت كرده اند كه حالات طبيعي در تحليل نهائي ديالكتيكي و نه متافزيكي صورت مي گيرند. اما از آنجا كه طبيعي دانان باستثناي معدودي انگشت شمار شيوه ي تفكر ديالكتيكي را نياموخته اند، بنابراين اغتشاش بي پاياني كه اكنون برعلم الطبيعه ي نظري مسلط است و جان معلم را چون متعلم و نويسنده راچون خواننده بلب رسانده است ، نتيجه ي تباين ميان نتايج مكشوف از يكطرف ، وطرز تفكر سنتي ازطرف ديگر است.

توصيف دقيق كليت عالم و تطورش و نيز تطور بشريت و انعكاس اين تطور را درذهن انسانها ، فقط مي توان به شيوه ي ديالكتيكي و توجه مدام به تاثيرات عمومي متقابله ميان كون وفساد ، وبا توجه به تغييراتي كه بسوي پيش يا بسوي عقب صورت مي گيرند. انجام داد.

و بااين درك فلسفه ي جديد آلمان ظهور كرد. كانت كارخود را چنين آغاز كرد كه منظومه ي شمسي نامتغير نيوتوني و تداوم ابدي آنرا سپس از تكان مشهور اوليه ـ دريك رويداد تاريخي مستحيل گرداند: اين رويداد تاريخي پيدايش خورشيد و ديگر اقمار از يك توده ي سحابي گردان است. كانت سپس چنين نتيجه گرفت كه با چنين پيدايشي نابودي آينده ي منظومه ي شمسي نيزمحتوم است .نظر كانت پس از يك نيم قرن توسط لاپلاس از طريق رياضي مدلل شد و پس از يك نيم قرن ديگر بوسيله ي اسپكتروسكوپ وجود چنين توده هاي گازي گداخته اي با درجات متفاوت تراكم ، درفضا اثبات شد.

فلسفه ي جديد آلمان در سيستم هگل سرانجامش را يافت. در اينجا براي اولين بارـ و اين بزرگترين دستآوردهگل است ـ همه ي عالم طبيعي ، تاريخي و معنوي بمثابه ي يك پروسه ،يعني حركت ، تغيير و استحاله و تكامل مداوم ترسيم شده و كوشش شد تارابطه ي دروني اين حركت و تكامل اثبات گردد. از اين ديدگاه تاريخ بشريت ، ديگرملغمه ي وحشتناكي از زور آزمائيهاي بي معني نيست كه اكنون بايد در مقابل مسند قضاوت عقل بالغه ي فلاسفه محكوم ، و هرچه زودتر مطرود گردد، بلكه تاريخ ، نفس پروسه ي تكامل بشريت است. تعقيب سير مداوم و تدريجي اين پروسه ي تكامل در ميان همه ي بيراهه ها و اثبات قانونمندي دروني اين تكامل در ميان همه ي امور ظاهرا" تصادفي ، وظيفه اي بود كه اينك بعهده ي عقل واگذار شده بود.

اين كه هگل به انجام اين وظيفه موفق نگشت در اينجا مورد بحث نيست . دستاورد دورانساز هگل تعيين اين وظيفه بود. وظيفه اي كه هرگز كسي به تنهائي موفق به انجام آن نخواهد گشت. هگل اگر چه ـ دركنارسن سيمون ـ جامع ترين عقل دوران خود بود معذالك بعلت وسعت ضرورتا" محدود معلوماتش و نيز به علت سطح و عمق معلومات و بينش هاي زمان اش ، داراي تفكري محدود بود. يك علت سوم هم باين دو اضافه مي شد، هگل يك ايده آليست بود. درنظر اواعتبار افكار مغزش دراين نبود كه صوركم و بيش انتزاعي از اشيا و رويدادهاي واقعي مي باشند، بلكه بالعكس اشيا و تكاملشان را فقط بعنوان تصاوير تحقق يافته ي " مثلي " كه درمكاني قبل از هستي كائنات ، موجود بوده است معتبر مي دانست . بدين ترتيب همه چيز نگونسارگرديده و روابط واقعي جهان نيز كاملا" معكوس گشته بود. اگرچه هگل اين يا آن رابطه ي مفرده را به درستي و نابغه وارد درك كرده است ، معذالك بسياري از جزئيات به دلايلي كه ذكرشد بصورتي الزاما" وصله دار، تصنعي ، ساختگي و خلاصه واگون در مي آيند. سيستم هگلي في حدذاته سقط جنيني بود سترگ ، كه درنوع خودش آخرين نمونه بود. اين سيستم هنوز بيمار يك تضاد علاج ناپذيردروني بود. زيرا از طرفي مشروط باين بينش تاريخي مي گرديد كه تاريخ بشريت يك پروسه ي تكاملي است و بنابرطبيعت اش ، سرانجام وكمال عقلاني اش رادرچيزي بنام حقيقت مطلقه نمي تواند بيابد. ازطرف ديگر اما مدعي بود كه خود تجسم اين حقيقت مطلق است . يك سيستم معرفت به طبيعت و تاريخ كه كاملا" جامع و براي هميشه مختوم است ، بالطبع با قوانين اصلي تفكر ديالكتيكي متباين است ، چنين تبايني نه كافي بلكه حاوي اين واقعيت است كه معرفت سيستماتيك مجموعه ي جهان بروني ازنسلي به نسل ديگرگامهاي عظيمي مي تواند بردارد.

تعمق در اين خطاي يكپارچه ي ايده آليسك موجود آلماني ، ضرورتا" به ماترياليسم انجاميد.البته نه فقط به ماترياليسم متافيريكي و بالاستثنا مكانيكي قرن هيجدهم . برخلاف نفي ساده و بطرزي ساده لوحانه انقلابي همه ي تاريخ گذشته ماترياليسم نوين بتاريخ بمنزله ي پروسه تكامل بشريت مي نگرد كه كشف قوانين حركت اش را بعهده گرفته است. برخلاف تصورات غالب در نزد فرانسويهاي قرن هيجده و همچنين هگل كه طبيعت مجموعه ي تغيير ناپذيزي است كه با اجسام سماوي لايزالش ـ آنطوركه نيوتون مي آموزد ـ و انواع تغيير ناپذيرموجودات آلي اش بزعم لينه درحركتي مستديراست ، ماترياليسم ، جديدترين پيشرفتهاي علوم طبيعي را شامل مي گردد كه برمبناي آنها طبيعت خود نيز داراي تاريخي است كه در زمان روي مي دهد و اجسام سماوي نيز چون انواع موجودات آلي ، كه تحت شرائط مناسب آنها را مسكون مي نمايند ، مورد كون وفساداندو حركات مستدير اگر اصولا" جايزالقبول باشند ابعاد بينهايت عظيمتري بخود مي گيرند. درهردومورد اين ماترياليسم ديالكتيكي است و به فلسفه اي كه فوق علوم مفرده قرار بگيرد احتياج ندارد. بمحض اينكه از هريك از علوم مفرده خواسته مي شود تا موقعيت خود را در رابطه ي كل ميان اشيا ، و معرفت به اشيا روشن نمايد ، ديگر يك علم خاص درباره ي كليت روابط زائد مي گردد. آنچه كه از همه ي فلسفه ي موجود مستقلا" بجاي مي ماند ، دانش تفكر و قوانين آنست يعني منطق صوري و ديالكتيك . همه چيز ديگردرعلوم مثبته طبيعت و تاريخ رغم مي گردد.

اما درحاليكه تحول در درك طبيعت ، فقط تاجائي مي توانست صورت گيرد، كه تحقق مواد مثبت و لازم معرفت را دراختيار مي گذاشت ، واقعيات تاريخي اي از خيلي پيش راه خود را گشوده بودند، كه منجر به يك تغيير اساسي دردرك تاريخي گشتند. درسال 1831 اولين قيام كارگري درليون صورت گرفت ، ميان سالهاي 1838 و 1842 نخستين جنبش كارگري درسطح ملي كه جنبش چارتيست هاي انگليسي باشد ، به اوج خود رسيد . مبارزه ي طبقاتي ميان پرولتاريا و بورژوازي بموازات تكامل صنايع بزرگ و تكامل سلطه ي سياسي جديدالاكتساب بورژوازي ، درصف مقدم تاريخ سرزمينهاي پيشرفته ي اروپا ظاهر گرديد. اين واقعيات هرروز قاطع تر، بطلان تعاليم اقتصاد بورژوائي مبني براين هماني منافع سرمايه و كاروهم آهنگي عمومي ورفاه عمومي منتج از اصل رقابت آزادرا، اثبات نمودند. كسي ديكر نمي توانست اين واقعيات را و سوسياليسم فرانسوي و انگليسي را بيان ـ هرچند بسيار ناكامل ـ تئوريك آنها بود ناديده بگيرد ، اما درك ايده آليستي گذشته از تاريخ كه هنوز به كناررانده نشده بود مبارزات طبقاتي منتج از منافع مادي ، و يا اصولا" چيزي بنام منافع مادي نمي شناخت. توليد وديگرمناسبات اقتصادي فقط بطور ضمني و بمثابه ي عناصر ثانوي " تاريخ تمدن " ظاهر مي شدند.

واقعيات جديد موجب گشتند تا همه ي تاريخ گذشته از نو بررسي گردد. با اين بررسي مسجل شد كه سراسر تاريخ گذشته ، تاريخ مبارزات طبقاتي بوده است. واين صفات متخاصم هر بار نتيجه ي مناسبات توليدي و مراوده اي و دريك كلام مناسبات اقتصادي دوران خود بوده اند و براين مبنا تركيب اقتصادي هرمرحله از جامعه آن اساس واقعي است ، كه برمبناي آن مي توان مجموعه ي روبناي متشكل از نهادهاي حقوقي و سياسي و يا انواع تصورات مذهبي و فلسفي هر مقطع تاريخي را ايضاخ نمود. بدينطريق ايده آليسم از واپسين ملجأ اش كه درك تاريخ باشد رانده شد و بجاي آن درك ماترياليستي تاريخ عرضه گشت و راه حلي يافت شد تا شعور انسانها برحسب هستي شان برحسب شعورشان تبيين گردد.

بااين درك ماترياليستي تاريخ سوسياليسم گذشته همان اندازه ناسازگار بود ، كه درك ماترياليسم فرانسوي از طبيعت با ديالكتيك و علم الطبيعه ي جديد. اگرچه سوسياليسم گذشته شيوه ي توليد سرمايه داري و عواقب اش  را به نقد مي كشد اما قادر به توضيح اش نبود و به اين جهت نمي توانست از عهده اش برآيد. آنچه اينك اهميت داشت ، اينكه از يك طرف شيوه ي توليد سرمايه داري درروابط تاريخي اش ، ودرضرورت وجود و زوالش در مقاطع مشخص تاريخي ، تبيين گردد و از طرف ديگر كاراكتردروني كمافي السابق پنهان اين توليد عريان گردد: زيرا كه انتقاد درگذشته به عواقب وخيم سرمايه داري پرداخته بود ونه به پروسه ي تكاملي آن و انتقاد پروسه ي توليد سرمايه داري از طريق كشف ارزش اضافه انجام گرفت و ثابت شد كه تصاحب كار بدون اجرت ، شكل اصلي شيوه ي توليد سرمايه داري و شكل اصلي استثمار كارگران در اين توليد مي باشد. همچنين نيز ثابت شد كه سسرمايه دار، اگر هم نيروي كاركارگرش را بمنتهي ارزشي كه اين نيروي كار بمثابه ي كالا در بازار دارد، بخرد، باز هم ارزش بيشتري از آنچه كه بخاطر اين نيروي كار پرداخته است به جيب مي زند و ثابت شد كه اين ارزش اضافه در تحليل نهائي ، مقدار ارزشي را تشكيل مي دهد كه از آن طبقه ي متملك ، انبوه سرمايه دائم التضادرا انباشته مي كند.

ما اين دو كشف بزرگ يعني درك ماترياليستي تاريخ و افشا سر سرمايه داري بوسيله ي ارزش اضافه را مديون ماركس هستيم . با اين دو كشف ، سوسياليسم بصورت يك علم درآمد، علمي كه نخست بايد همه اجزا و روابط اش انكشافي هرچه بيشتر بيابد.

چنين وضعي در حيطه ي سوسياليسم نظري و فلسفه ي عليه الرحمه برقرار بود كه يك باره آقاي اوژن دورينگ با هارت و پورتي ناهنجار روي صحنه پريدند واعلام فرمودند كه فلسفه ، اقتصاد سياسي و سوسياليسم ، بدست ايشان مورد تحولي همه جانبه قرار گرفته است.

ببينيم كه آقاي دورينگ بما چه وعده هائي مي دهد و به كداميك از وعده هاي خود وفا مي كند.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

Home Farsi German