جهان بینی مارکسیسم ونقدی بر فلسفه هگل

 

محمد نایب آقا

 

ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی اساس جهان بینی مارکسیسم را تشکیل می دهند. این اصول برمبنای پدیده های طبیعی وکندوکاو زندگی انسان در تاریخ شکل می گیرند

 

 

ماتریالیسم دیالکتیکی نوعی جهان بینی فلسفی است. این  فلسفه با استفاده ازروش دیالکتیک- تفکر در تضادها، جهان را بر اساس ماده گرایی  وواقعیت های عینی ارزیابی  می کند.در جهان بینی مارکسیسم ، تمام پديده هاى معنوي و اجتماعى بر واقعيت عينى استوار است ، یعنی ایده ها و آگاهی های انسان تنها رفلکس واقعیت های مادى اند.از آنجا که انسان از طریق کار خود در حال تبادل دایم با طبیعت قراردارد ، بدین ترتیب ناگزیروارد روابط اجتماعی ("مادی")  می شود ، این قانون حرکت مادی ازدیدگاه مارکسیسم ، همواره توسعه وتحول نظام های اجتماعی را بدنبال دارد.تنش متضاد و تاثیر متقابل از توسعه جدید و بالاتر مشتق می شود ("وحدت و مبارزه متضاد"). این توسعه تا زمانی که واقعیت مادی به طور اساسی در یک دوره خاص ("انتقال کمیت به کیفیت") تغییر می کند  ، گسترش می یابد. درنتیجه کیفیت جدید  با توجه به اصول دیالکتیک ،با تناقض خود (نفی نفی)  مواجعه می گردد.این ویژگی ازمفهوم ماده را مارکس به معنای حرکت دردرک وتغییرپیشرونده دیالکتیکی ودرنهایت از تناقضات درونی و تنش می داند.دیالکتیک هگل که مارکس آنرا درحیطه فلسفه وسیاست به نقد کشیده است، به این موضوع می پردازد که آگاهی انسان در حال پیشرفت وتکامل است: هر تز(These)  دارای ضد خود  (Gegenthese) واین دو درمرحله بالاتر به سنتز  (Synthese) تبدیل می شوند.این فرایند و پروسه تحول را هگل نتیجه تفکرواقعیت Realität می داند که از طبیعت روح یعنی ایده الیسم الهام گرفته است . برعکس مارکس اعتقاد دارد: که تمام پديده هاى معنوي و اجتماعى بر واقعيت عينى استوار است ، يعنى ايده ها و آگاهى فقط زاییده  واقعيت مادى اند ، تا تصورات فکری  .از این جهت فلسفه مارکسیسم بدرستی راه خود را از آرمان گرایی دیالکتیکی هگل جدا می کند.زیرا وحدت جهان را در ماده گرایی می داند ، که ابدی و بی نهایت است. با این توصیف اما ممکن است تا تفاوت های آگاهی و هستی از چیزهایی زنده ویا  بی روح  نشآت گیرند.

ماتریالیسم دیالکتیکی مارکس وانگلس با دیالکتیک هگل و ماده گرایی  فویرباخ فرق اساسی دارد. درحقيقت مارکس و انگلس ازدیالکتیک هگل و ماتریالیسم  فویرباخ تنها "هسته عقلایی" و سودمند آنرا که برای حقیقت زندگی انسان مفید می باشد ، بهره گرفته اند.تفاوت اصلی بين دیالکتیک مارکس و دیالکتیک هگل اينجاستکه هگل سه دوره تاريخ جهانى را به عنوان سه مرحله دیالکتیکی توصیف می کند ، که قرار است اهميت بسيار بالايي در روح جهانی ایفا نماید ، درحالیکه  مارکس برعکس این دوره رامربوط به تاريخ جهان می داند.از نقطه نظر مارکسیسم "دیدگاه مادی از تاریخ" براساس گزاره تولید و تبادل موحب نظم اجتماعی می گردد. در نتیجه در هر جامعه تاریخی ، توزیع محصولات و با آن تقسیم نیروهای اجتماعی به طبقات مختلف ، بستگی به شیوه تولید و روابط تولیدی در آن جامعه دارد. براین اساس ازنظر مارکس: تاریخ و دوره آخرین علت تغییرات اجتماعی و تحولات سیاسی در ذهن مردم شکل نمی گیرد ، بلکه این امراز بینش روزافزون آنها نسبت به حقیقت و عدالت ابدی  سرچشمه می گیرد.تضاد های اجتماعی و اقتصادی هر عصر به عنوان پایه و اساس توسعه  وتکامل تاریخ به شمار می آیند. در فلسفه هگل  همه چیز در آسمان و در تاریکی  ها سیر می کند تا پردازش به واقعیتها درروی زمین، در حالیکه دیالکتیک مارکس برعکس با حقیقت تاریخ جهان و دیالکتیک کار و سرمایه  درجامعه کلاسیک، رابطه ارگانیک وپیوند نا گسستنی دارد.به ویژه در تئوریهای مارکسيسم ، کشمکش هاي اقتصادي اجتماعي هر عصر ، مبناى توسعه تاريخ و انسان را تشکیل می دهد.مارکسيسم و نقطه نظرات علمى آن  به روشنى نشان می دهند که تمام مناسبات مالکيت منوط به يک تغيير تاريخى است.  فلسفه تاریخ جهان هگل تنها "روح جهان" را به عنوان اصل حاکم در تاریخ می پندارد. بنابراین ، تکیه مستمر نسبت به روح مطلق ، واقعیت وکنه مبارزات طبقاتى در جامعه سرمايه دارى را به طورواضح اعیان نمی کند.تفسیر فلسفه مارکس ، مانند فلسفه هگل ، ادامه دوره تاریخ است ، اما این عصر جدید و پیشرفت تاریخ باستان آنطوریکه ایده الیسم هگل بر آن تکیه می زند، یعنی در نقطه معینی که همه چیز به دورخود می چرخد ، به  پایان نمی رسد. زیرا ازنظرمارکس: یک صورتبندی اجتماعی اوفول نمی کند مگر اینکه نیروهای تولیدی به حد کافی تکامل یافته باشند. خلاصه کلام مارکس در انتقاد ازدیالکتیک هگل چنین بیان می کند: برای هگل ، روند اندیشه ، تحت عنوان ایده به یک موضوع مستقل وجدا تبدیل می شود ، یعنی  "خالق" واقعی  فقط درشکل ظاهر خارجی خود بروز می کند.در حالیکه  برای من ، ایده آل هیچ چیز دیگری جز واقعیت تاثیر ماده برشعور نیست. (نوشته ها در دو جلدی ص ۴۳۰).

مارکس اولین فیلسوف در تاریخ مدرن بشریت استکه انتقاد از دیالکتیک هگل را در 150 سال پیش مطرح نموده است.در واقع وی دیالکتیک هگل را " کله وپا" می کند ، بدین صورت که اعتقاد دارد :  واقعیت عینی از وجود مادی و توسعه زندگی مادی نشات می گیرد، تا باور به ایده خدای مطلق و تولید  تفکرات انسانی . واقعیت عینی خارج درک " الهی" ایده مطلق به عنوان یک محصول فکر انسان" است.از این نظر به قرار مارکس : "واقعیت عینی خارج از آگاهی انسان ، درقوانین اقتصادی نهفته است. به خصوص اینکه تئوری واین آگاهی انسان نیست، بلکه برعکس هستی اجتماعی اوستکه آگاهی انسان را تعیین می کند".پیامد های تئوری مارکسیسم نقد روشن ودقیق  از دین ، حق و اخلاق درجامعه طبقاتى است . این همان چیزی استکه مارکس به عنوان محصول مرتبط با شرایط مادی از آن نام می برد. چیزی که  از نقطه نظروی تغییرآن ناگزیرمی باشد  به عقیده مارکس مذهب ، حق و اخلاق اعتبار جهانی ندارند. برخلاف متافیزیک ، روش دیالکتیک مارکسیستی ، دیالکتیک جهان و طبیعت را به عنوان یک تکرار اتفاقی پدیده ها  وجدا از یکدیگر نمی داند، بلکه آنها را در یک ارتباط کلی واحد وارگانیک تاریخی با یکدیگرمی بیند. دراین رابطه انگلس می گوید: از کوچکترین تابزرگترین از دانه های شن تا خورشید ، ازتولد سلول های اولیه تا به انسان ، ازآغاز تا ارتحال دایم ، درجریان پی در پی ودر حرکت مداوم  وتغییرآگاهی است ( مارکس-انگلس ، نوشته ها در دو جلدی جلد دوم ، ص 62 است.)

مغزکلام فلسفه مارکسیسم برخلاف متافیزیک ، روند تکامل را به عنوان یک فرایند رشد ساده  که منجر به تغییرات کمی در تغییرات کیفی می گردد، ارزیابی نمی کند. بلکه بیشتر آنرا به عنوان یک توسعه که از تغییرات کمی کم اهمیت به تغییرات قابل ملاحظه ومشخص ، یعنی تغییرات کیفی بالاترارتقا پیدا می کند ، توصیف می کند. از این جهت از روش دیالکتیکی مارکسیسم اینگونه برداشت می کنیم که : روند توسعه در زمان خود مستقیما  به عنوان حرکت جهنده ، و به عنوان انتقال از یک وضعیت کیفی قدیم به یک وضعیت کیفی جدید، یعنی از پایین تر به بالاتر سعود می کند .خصوصا ازنظرانگلس: طبعیت به عنوان آزمون دیالکتیکی ازمتافیزیک پدید نمی آید ، بلکه از طريق يک تاریخ واقعى شکل می گیرد.همانطوریکه می دانیم کل ارگانیسم طبیعت ، گیاهان ،حیوانات ، و درنتیجه نیز انسان ، محصول وفرایند ادامه میلیون ها سال پروسه توسعه وتکامل است.)انگلس در آنتی دورینگ صفحه 26). پس پدیده های طبیعی به عقیده انگلس به عنوان حرکت مداوم و تکامل طبیعت و نتیجه تکامل تناقضات در طبیعت وتاثیرمتقابل نیروهای مخالف در طبیعت شناخته می شوند.انگلس در نقد خود از دورینگ می گوید: هگل  با توجه به تحریکات فاحش و همزمان تلويحا به گزاره شناخت تکیه می کند که گذار از قلمرو جهان بی احساس به قلمرواحساس ، ازقلمرو جهان غیراورگانیک به قلمرو زندگی اورگانیک موجب ارتقا به یک موقعیت جدید می گردد. این می بایست کلا خطوط کور هگل نسبت به حد مناسبات هستی باشد که در آن تنها افزایش کمی و یا کاهش دربرخی از نقاط کورخاص ومعین باعث یک جهش کیفی می گردد. (فریدریش انگلس کتاب آنتی دورینگ ، ص 52/53) .

برخلاف متافیزیک نظریه های پیشین ، ماتریالیسم دیالکتیکی ازاشیای طبیعی ، ازپدیده های طبیعی متناقض درون  خود حرکت می کند، زیرا معتقد استکه همه آنها جنبه منفی و مثبت ، گذشته و آینده ، ارتحال و توسعه ، مبارزه تضادها با یکدیگر، یعنی مبارزه بین قدیم و جدید ، بین نیستی وهستی ، بین مرگ وزندگی، محتوای درونی فرایند تکامل ، ومحتوای درونی ودگرگونی تغییرات کمی به کیفی را با خود به دنبال دارند.بنابراین از متد ماده گرایی مارکسيسم چنین نتیجه می گیریم که روند تکامل از پايين تر به بالا تر، ونه در فرم یک انعکاس هماهنگ پديده ها انجام می گیرد ، بلکه این موضوع در قالب يک نفی تناقضات ذاتی که در همه چيزها و پديده ها ، خصوصا در قالب مبارزه با گرايشات مخالف که بر مبناى اين تناقضات به جود می آیند، صورت می گیرد. بنابراین برخلاف آرمان گرایی هگل، که جهان را به عنوان تجسم "ايده ي مطلق" ، "روح جهانى" ، وآگاهى می پندارد، فلسفه  مارکسیسم ازاین واقعیت حرکت می کند که جهان در اصل برمبنای تفسیر مادی قابل توضیح است که پديده های مختلف در جهان فرمهای مختلفی از حرکات مادی را ارایه می دهند، که شرایط ورابطه متقابل پدیده ها  توسط  متد دیالکتیکی تعيين می شود ، که  مشروعیت تکاملی آن یک حرکت مادی است، درنتیجه باید باورداشت که جهان خود را برحسب قوانین  جنبش مادی تکامل می دهد. بدین خاطر به هیچ عنوان نیازی به"روح جهانی" نیست. فلسفه مارکسیسم ، موضوع ماده ،طبیعت ،هستی وواقعیت عینی را که خارج از آگاهی و مستقل از آن وجود دارد ، موضوع اولیه وثانویه ماده می نامد. چون منبع احساسات وتصورات نوعی آگاهی ، یعنی اما مشتق ثانویه است ،به دلیل این که یک تصور از ماده ، یک تصویر از هستی است ، تفکر عمدتا یک محصول مادی است که با رشد آن یک درجه بالاتر تکامل حاصل می گردد.درواقع  یک محصول مغز یک ارگان تفکرمغزی  است که آنرا نمی توان از ماده جدا نمود.

انگلس  درمقایسه با مارکس انتقاد تند تروشدید تری نسبت به مجموعه سوالات مربوط به فلسفه هگل یعنی ارتباط تفکر باآگاهی و روح با طبیعت بیان می دارد.هرچه این سولات  برمبنای فلسفه  مارکسیسم و ماده گرایی آن مطرح وجهت می گیرند، اختلاف نظر بین فلاسفه وشکاف بین متفکرین این رشته بیشترنمایان می گردد. یک طرف جناح ایده آلیستهای هگلی که مبدا روح رامغایر با طبیعت میدانند  و درطرف دیگر ماتریالیسیم گرا ها که طبیعت را به عنوان مبدا  اصلی می شناسند.(مارکس-انگلس ، نوشته ها در دو جلدی  دوم ، ص344). در ادامه صفحه 345 انگلس اضافه می کند: وقتی طبیعت وهستی مبدا مادی جهان را تشکیل می دهند، آگاهی وتفکر امری ثانویه تلقی می گردد.وقتی جهان مادی حقیقت عینی را که جدا ومستقل از آگاهی انسان وجود دارد، اعیان می کند ، آگاهی بمنزله یک انعکاسی از همین واقعیت عینی به حساب می آید. بنابراین گفته ، هستی وزندگی مادی جامعه مبدا اصلی و زندگی معنوی جامعه امری ثانویه می باشد.درواقع زندگی مادی جامعه یک نوع واقعیت عینی که جدا از خواست وآرزو انسان باشد، نیست. برعکس زندگی معنوی جامعه به عنوان یک انعکاس از حقیقت عینی ، یعنی انعکاسی از هستی است. ازاین نظرمنبع آفرینش زندگی معنوی جامعه ، ومنبع اجتماعی نظریه ها و ایده ها ونقطه نظرها ی تشکیلات  سیاسی واجتماعی را  نباید در تئوری و ایده ها وتشکیلات سیاسی جستجو نمود، بلکه باید آنها را در شرایط مادی زندگی جامعه ودرهستی اجتماعی وشکل این ایده ها و تئوريها دانست.

مارکسيسم فقط از جامعه ي برده داری ، فئوداليسم و سرمايه دارى )وشیوه تولید آسیایی( به مثابه جوامع طبقاتى سخن به میان می آورد. که در آن نيروهاى توليدى و مناسبات توليدى از لحاظ تاريخى واجتماعی قبل از سوسياليسم به اندازه کافى رشد وتکامل یافته باشند. درابتدا روابط تولیدی با فرم جدید اجتماعی ونیروهای تولیدی سازگار می گردد، سپس اما این موضوع تحت حرکت جدید ومنطبق بامناسبات تولیدی  ناگزیردوباره "واقعیت عینی" رابه جلو می راند.به ویژه رفع تضاد یک تحول "انقلابى" مناسبات توليدى، توسط طبقه مولد (یعنی توسط آگاهى پرولتاريا) تعيين مي گردد. براساس نظریه های مارکس : اين تحول انقلابى عمدتا در مناسبات توليدى صورت ميگيرد، نه در یک فرم اجتماعی قدیم ، این توسعه اساسا به عنوان یک اصل اقتصادی در یک واقعیت عینی جدید ، یعنی در تغییر زیراساس جامعه (مناسبات وشیوه تولیدی) بروز می کند. ازاین نظر، تحول مناسبات توليدى تا زمانیکه تمام نيروهاى توليدى ممكن در جامعه قديم رشد نیافته و شرایط هستی مادی در بطن آن کاملا جا نیافته باشد ، صورت واقعی وتاریخی به خود نمی گیرد.این موضوع  به گفته مارکس : در یک مرحله مشخصی از توسعه ،  نیروهای تولید مادی جامعه در تضاد با مناسبات تولیدی موجود قرار می گیرند. درواقع اشکال توسعه ونیروهای تولیدی باعث این مناسبات می گردند.دراین شرایط ناگزیر،عصر انقلاب  اجتماعی فرا می رسد. با تغییر موقعیت اقتصادی ، روبنای غالب  به آهستگی ویا به طورسریع مناسبات  و شرایط جدید را در خود می پذیرد.

بنا برنظريه ماتریالیسم  تاریخی، تاريخ بشر با کشمکش طبقاتى ميان پرولتاريا و بورژوازى ، که لاجرم در دوره مبارزه طبقاتى ، آينده جامعه را بدون وجود طبقات تعيين وتصدیق می کند روبرو بوده است. به همین دلیل تئوری انقلابی مارکس بدرستی از ایدئالیسم هگل و همچنین ماده گرایی فویرباخ فاصله می گیرد.دراین رابطه مارکس از یک طرف به کارمقدماتی در اقتصاد ملی آدام اسمیت ایراد می گیرد و ازطرف دیگر تجزیه و تحلیل دیویدریکاردو رامورد سوال قرارمی دهد. بنابرنظریه های مارکس وانگلس ، روند تاریخ به عنوان یک پروسه اقتصادی حقوقی ومنطبق  با توسعه جامعه انسانی مورد ارزیابی قرارمی گیرد. این به عنوان نیروهای محرک توسعه اجتماعی، تضادهای اقتصادی اجتماعی را که صورتبندی اجتماعی آنرا در مراحل مختلف توسعه، متمایز ساخته ، اعیان ومطرح می سازد.راه حل تناقضات موجود در نظام اجتماعی مربوطه به هردوره منجر به تغییرات اجتماعی و شکل گیری اجتماعی جدید می باشد. تصوروبرداشت مادی از تاریخ خود به عنوان یک اراده  دیالکتیکی به ویژه اینکه آرمان گرایی هگل که باید برای آن روح یا ایده (ها) و تفکر برتاریخ  اثر گذار باشند، مورد تصدیق وتایید نمی باشد.از آنجاییکه انسان محیط زیست خود را از طریق کار خود ،تغییر می دهد به ناچارخودرا به عنوان نوعی کالای اجتماعی تولید می کند.خصوصا انسان به منظور بازتولید زندگی خود با انسانهای دیگر روابط تاریخی مشخصی را برقرار می سازد.این روابط اجتماعی تاثیر متقابل ودوجانبه ای را بدنبال دارد.از این جهت ماتریالیسم تاریخی نه فقط به توسعه های جامعه قدیم می پردازد ، بلکه آینده انسان را به طور دقیق وواقعی مورد تجزیه وتحلیل قرار می دهد.مارکس دررابطه با ماتریالیسم تاریخی درکتاب  نقد اقتصاد سیاسی اینچنین بیان می کند: که تولید اقتصادی ودر نتیجه تبعیت مترادف  لازم ودسته بندی اجتماعی اساس یک عصرتاریخی را در تاریخ سیاسی وروشنفکری این دوران تعین می کند. یعنی تمامی تاریخ، تاریخ مبارزات طبقاتیست. مبارزه میان استثمارگر واستثمارشونده و میان طبقه حاکم  وطبقه مغلوب درمراحل مختلف توسعه اجتماعی است.وی در آخراین بحث اضافه می کند که طبقه استثمارشونده یعنی پرولتاریا ازگیر بورژوازی رهایی نخواهد یافت ، مگر اینکه به طور اساسی قبلا تمامی جامعه وخود را ازشرنظام سرمایه داری آزاد ساخته باشد.

 (Marx-Engels, Ausgew. Schriften in zwei Bänden, Bd. I, S. 18/19.)

به طورکلی مارکسسیم  چهار دوره از شکل های اجتماعی اقتصادی در جوامع اروپایی را به شرح زیرتوصیف می کند:

جامعه اولیه

جامعه برده داری

فئوداليسم

سرمایه داری

با توجه به دیدگاه های مارکسیستی ، تکامل جامعه یک فرایند دیالکتیکی است که از طریق چندین فرم اجتماعی شکل  می گیرید. يک جامعه بی طبقه (جامعه اوليه) به اشکال مختلف جامعه طبقاتى (مانند شيوه توليد آسیایی ، فئوداليسم ، سرمايه دارى) متحول می گردد. به ویژه  براساس نظام سوسیالیستی ، اين توسعه در دو مرحله يعنى فاز پايين سوسياليسم و فاز بالاتر کمونيسم انجام می گیرد.

 -1سوسياليسم ، مرحله گذار به سوی جامعه بی طبقه

2 - کمونيسم ، به عنوان يک جامعه مدرن و بدون طبقه

یکی از مهمترین پایه های ماده گرایی تاریخی که توسط مارکس و انگلس  نگارش شده است ، این حقیقت معروف است:

که تاریخ تمام جوامع تا به امروز [...] تاریخ مبارزه طبقاتى است که با تحول انقلابى جامعه قديم به نو (سقوط طبقه سرمایه داری در مقابل کمونيسم) ، تمام جامعه به یک اجتماع محض  وعاری از هرگونه تبعیض ومحرومیت متحول می گرد .اين تکامل برحسب سلسله مراتب جامعه ، راه را از کمونيسم بدوی به جامعه طبقاتى ، يعنى سرمايه دارى سوق میدهد. براساس جهان بینی مارکسیسم ، افراد درون یک جامعه در مناسبات اقتصادی-سیاسی و اجتماعی گوناگون با یکدیگر قراردارند. دراینصورت ، شیوه تولید مادی و مناسبات تولیدی یک ارتباط متقابل میان انسان وجامعه رابرقرار می سازند.بر مبناى نيازهاى اقتصادى جديد جامعه که مارکس و انگلس آنرا به طور دقيق درآثار خود تشریح نموده اند ، ايده هاى جدید اجتماعى وسازمان يافته و بسیج پرولتاریا به همراه  سایر اقشار اجتماعی ، يک وضعيت سياسى جديد ، يعنى ضرورت انقلاب سوسياليستى وبه طبع آن تغيير مناسبات توليدى کهنه را فرا هم می سازد.دراين پروسه ، پرولتاريا با هدف نهايى به منظور ايجاد يک دولت پرولترى وارد مبارزات طبقاتی در مقابل بورژواری می شود. از اینجا به بعد ، پرولتاريا حقیقت واقعی تاریخ زحمتکشان را برسردرجامعه منحل شده  سرمایه داری می کوبد. مارکس معتقد استکه در این شرایط  قدرت و حاکمیت پرولتاریا یعنی هژمونی طبقه کارگردرجامعه به مثابه پایان اوضاع و شرایط جامعه قدیم  وشروع جامعه جدید است ) کارل مارکس کتاب سرمایه بند 1 صفحه 791 ).جهان بینی مارکسيسم خط ومرز قاطع ومشخصی بین سوسياليسم علمى و سوسياليسم تخیلی و آنارشيسم قایل است. ازاین جهت مارکس و انگلس همواره با سنت هاى مختلف انديشه سوسياليسم تخیلی و آنارشيسم برخورد ومبارزه قاطع نموده اند.جهان بینی مارکسيسم به عنوان يک نظام تئوريک و عملی پرولتاریا، سوسياليسم تخیلی ، يا سوسياليسم دولتى و رويزيونيسم را عامل مخرب و بازدارنده انقلاب زحمتکشان می داند.

مارکس می گوید: شدیدترین مبارزه میان استثمارکنندگان واستثمارشوندگان اساس نظم جامعه سرمایه داری را تعیین می کند.برخلاف سرمایه داری درسوسیالیسم، اساس اصلی مناسبات تولیدی بر مبنای مالکیت عمومی  ومالکیت جمعی بروسایل تولید قراردارد.بدیهی استکه در چنین جامعه ای  دیگر استثمارکننده واستثمار شونده وجود ندارد.محصولات تولید شده به موجب تقسیم کارهمگانی بطورمساوی بین تمامی شرکت کنندگان در تولید تقسیم می گردد.دراصل این مناسبات به معنی این استکه همه دریافت می کنند آنچه تولید می کنند وهمه استفاده می کنند آنچه استحقاق ونیاز دارند.

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Home Farsi German