ديالكتيك ـ كميت و كيفيت

 

 برگرفته ازكتاب آنتي دورينگ به قلم  فرید ریش انگلس

 

" اولين و مهمترين حكم درباره ي خصوصيات اساسي منطقي هستي ، نفي تضاد است . متضاد مقوله ايست كه فقط مي توانددرساختمان تفكرات و نه درواقعيت وجودداشته باشد. دراشيا تضادي وجودندارد، ويا به عبارت ديگرتضادمفروض واقعي خودكمال تناقض است .... آشتي ناپذيري نيروهائيكه درجهت مخالف بر يكديگرموثراند، شكل اساسي همه ي فعاليتهاي هستي و گوهرجهاني است .ولي اين تعارض جهت درنيروهاي عناصروافراد بهيچ وجه با نظريه ي بي معني در موردتضادربطي ندارد.دراين موردمي توان بارضايت گفت كه، پوشش ظاهري رازهاي منطق را باارائه ي تصويري روشن از بي معني بودن واقعي تضاد به كناري زديم و بيهودگي تضادديالكتيك راكه به شماي جهان تحميل مي شدنشان دارديم".

اين تقريبا" تمام آن چيزي است كه در" درسنامه هاي فلسفه" درباره ي ديالكتيك گفته مي شود. برعكس در" تاريخ انتقادي " با تضاد ديالكتيكي ودراين رابطه مخصوصا" با هگل به گونه اي ديگر رفتار مي شود:

" مطابق منطق هگل يا علم منطق ، متضادنه تنهادرتفكرمتصورذهني وآگاه، بلكه بطور زنده دراشيا وجريانات عيني وجوددارد، بگونه اي كه تناقض ديگرنه تنها براي تفكرغيرممكن نبوده بلكه به نيروئي واقعي تبديل ميشود.واقعيت نامعقول اولين اصل ايمان هگل ازوحدت منطق و غيرمنطق است. هرچه متضادتر، بهمان اندازه حقيقي تر،و يابه عبارت ديگرهرچه متناقض تر، بهمان اندازه باورداشتني تر،درواقع اين حكم كه به هيچ وجه تازه هم نيست بلكه ازوحي درالهيات وعرفان به عاريت گرفته شده ، بيان صريح اصول باصطلاح ديالكتيك است ."

محتوي فكري هردوقسمت نقل شده ي فوق دراين جمله خلاصه مي شود كه تضاد مساوي است با تناقض. وازاينرونمي تواند درجهان واقعي وجودداشته باشد. اين جمله شايد براي كساني كه داراي عقل سالم اند، همانقدرمسلم باشد كه مثلا" كج نمي تواندراست،وراست نمي تواندكج باشد.ولي عليرغم اعتراضات عقل سالم محاسبات مشتق كج وراست رادرتحت شرائطي مساوي مي داندوازاين طريق به موفقيتهائي هم نائل مي شود، موفقيتهائي كه آن عقل سالمي كه برتناقض گوهركج وراست پافشاري مي كند، هرگزبدان نخواهدرسيد. پس ازنقش مهمي كه باصطلاح ديالكتيك تضاداززمان يونان باستان تا به امروز ايفاكرده است ، مخالف نيرومندتري ازآقاي دورينگ نيزموظف بودكه عليه آن استدلالاتي ديگرغيراز مقداري ادعاوتوهين عرضه كند.

تازماني كه ما اشيارابه مثابه ي اشيائي بي جان ، ساكن، منفرد، دركناريكديگرويكي بعدازديگري ملاحظه كنيم ، به هيچگونه تضادي برنمي خوريم. بخصوصياتي بر مي خوريم كه بعضي مشترك و برخي متفاوت وياحتي متضادند،كه دراين صورت اين تضاد بين اشيا متعددي منقسم بوده وبنابراين تضادي درخوداشيا نمي باشد. جائيكه چنين شيوه ي بررسي كافي باشد ، طرز تفكرعادي و متافيريكي هم وافي است.برعكس همين كه ما اشيارا درحكتشان درتغييرشان،درزندگي شان و در تاثير متقابلشان بريكديگربررسي كنيم قضيه كاملا" بنحوديگري خواهدبود. در اينجا بلافاصله به تضادهابر مي خوريم.خودحركت هم نوعي تضاداست ، حتي حركت تغيير مكان كاملا" ساده ي مكانيكي فقط بدين ترتيب صورت پذيراست كه يك جسم درآن واحد دريك مكان ودرعين حال درمكان ديگري است ، در يكجاهست و نيست .موجود دائمي ودرعين حال حلال اين تضاد، حركت است.

بنابراين ما در اينجا با تضادي روبروهستيم كه در"خود اشيا وجريانات بطورعيني موجودو باصطلاح به صورت متجسد مشاهده مي شود." حال آقاي دورينگ دراين موردچه مي گويد؟  وي مدعي است:

اصولا" تا به امروز " درمكانيك معقول گذارميان ايستائي كامل به پويائي " ديده نشده .

خواننده اكنون متوجه مي شودكه دروراي اين لفاظي محبوب آقاي دورينگ چه چيزي نهفته است ، چيزديگري غيرازاين نيست : ذهني كه به طريقه ي متافيزيكي فكر مي كند، مطلقا" نمي تواند درتفكرازسكون به حركت برسد، چونكه تضادبالا راه را براو مي بندد، براي اوحركت كاملا" نامفهوم است، چونكه تضاداست وازآنجاكه اوعدم امكان فهم حركت رامدعي مي شود،عليرغم ميل اش بوجودتضاد اعتراف مي كند، يعني اذعان داردكه دراشياوجريانات موجودتضادي عيني وجود داردكه درعين حال داراي قدرت واقعي است.

اگرحتي حركت مكانيكي ساده ي تغييرمكان هم تضادي درخود دارد، بنابراين اين امردرمورد اشكال عالي حركت ماده و بخصوص زندگي آلي وتكامل اش به طريق اولي صادق است.مادربالاديديم كه زندگي دراين است كه موجودي درهرلحظه همان ودرعين حال چيز ديگري است. بنابراين زندگي هم تضادي است پديدار شونده،حل شونده، دائمي وموجود دراشيا وجريانات و همين كه تضاد به پايان رسد زندگي به پايان آمده ومرگ فرامي رسد. هم چنين مشاهده كرديم كه درزمينه ي تفكر هم ازچنگ تضادهاخلاصي نمي يابيم، مثلا" براي ما درعمل تضادميان قدرت شناخت دروني ونامحدود انساني وهستي واقعي اش كه انسانهائي هستندكه ازخارج محدود شده ومحدود فكرمي كنند، در نسلهاي متوالي و نامحدود و پيشرفتهاي پايان ناپذيرحل مي شود.ماهم چنين يادآورشديم كه يكي ازپايه هاي اساسي رياضيات عالي اين تضاد است كه بايد خط راست و خط منحني درتحت شرائطي چيزي واحد باشند.رياضيات عالي حتي با اين تضادهم سرمي كند، كه خطوطي كه در برابر چشمان ما يكديگررا قطع مي كند، بايد درعين حال پنچ ياشش سانتي مترقبل از نقطه ي تقاطع به عنوان خطوط موازي درنظرگرفته شوند، يعني به عنوان خطوطي كه دراثرامتداد بينهايت نمي توانند يكديگرراقطع كنند. وبااين تضادهاو تضادهاي شديدترازآن نه تنهابه نتايج صحيح ، بلكه به نتايجي مي رسدكه براي رياضيات ابتدائي دست نيافتني است.

حتي دررياضيات ابتدائي هم تضادهاي فراواني به چشم مي خورد، مثلا" اين خود تضاديست كه ريشه اي ازA بايد درعين حال تواني از  Aباشد چه  8√ ِA1/2 واين هم تضاداست كه يك كميت منفي بايدمربعي ازمقداري باشد، چه هركميت منفي كه درخودش ضرب شودحاصلش مربعي مثبت است .بهمين علت جذرمنهاي يك نه تنها تضاداست بلكه تضادي بي معني يعني تناقضي واقعي است. ودرعين 1 - حال دربسياري ازموارد نتيجه ي ضروري براي عمليات صحيح رياضي است. حتي از اينهم بالاتر، اگررياضيات چه عالي وچه ابتدائي اجازه نمي داشت كه با -  به عمليات بپردازد، دركجا مي بود؟

رياضيات حتي با بحث درباره ي كميتهاي متغيربه محدوده ي ديالكتيكي وارد مي شود و جالب است كه فيلسوف ديالكتيسين يعني دكارت بودكه اين پيشرفت رابه رياضيات بخشيد. همان رابطه اي كه رياضيات كميتهاي متغيربارياضيات كميت غيرمتغيردارد، همان رابطه را نيزتفكر ديالكتيكي با تفكر متافيريكي دارد. درعين حال اين امرمانع ازآن نيست كه عده ي زيادي ازرياضي دانان ديالكتيك رافقط در زمينه ي رياضي برسميت بشناسند، ويااين كه كساني درميان رياضي دانان يافت شوند كه اسلوبي راكه ازطريق ديالكتيكي بدست آورده اند درعمليات خود به شيوه ي قديمي و محدود متافيزيكي بكارگيرند.

پرداختن به مفهوم آنتاگونيسم نيروهاوآنتاگونيسم شماي جهاني آقاي دورينگ فقط هنگامي ميسراست كه ايشان دراين موردچيزبيشتري ـ غيرازلفاظي محض ـ عرضه كننده. پس ازاين كه آقاي دورينگ لفاظي اش را كرد، ديگر، نه درشماي جهان ونه درفلسفه ي طبيعت حتي يك بارهم به تاثيرات اين آنتاگونيسم برنمي خوريم واين خود اعترافي است براين كه آقاي دورينگ نمي داند بااين " شكل اساسي همه ي فعاليتها وهستي جهان" چه كند. پس ازآن كه آدم درعمل، آموزش هگل درمورد ذات را بصورت پيش پا افتاده اي،درحدجهان مختلف ونيروهائيكه درتضاداندتنزل داد، آنوقت بهترين كاري كه ميتواند انجام دهداينست كه ازهرنوع استعمال اين احكام آشنابپرهيزد.مستمسك بعدي آقاي دورينگ براي اينكه دق دلي ضد ديالكتيكي خودراخالي كند، کاپيتال ماركس است.

" فقدان منطق طبيعي وقابل فهم ، فقداني كه مشخصه ي پيچيدگي هاي ديالكتيكي واغتشاشات تصورات عجيبه است..... انسان مجبوراست كه درهمين بخش موجود مطابق پيشداوري معروف فلسفي اين اصل را بكارگيردكه دربعضي واصولا" درهمه ي موارد، همه چيزرادريك چيزويك چيزرادرهمه چيزجستجو كند، كه سرانجام براساس اين تصورالتقاطي و مغشوش همه ي اشيا يك چيزاست."

اين شناخت ازپيشداوري فلسفي معروف به آقاي دورينگ امكان داد تا با اطمينان پيش گوئي كندكه " پايان " فلسفه بافي اقتصادي ماركس ، يعني محتوي جلدهاي بعدي سرمايه چه خواهدبود، آنهم درست هفت سطربعدازآنكه گفته بود:

" اگربخواهيم به زبان انساني وآلماني سخن بگوئيم بايدگفت معلوم نيست كه واقعا" ديگرمحتوي دوجلد بعدي چه چيزمي تواند باشد."

اين براي اولين بارنيست كه براي ماروشن مي شود كه نوشتجات آقاي دورينگ وابسته به اشيائي است " كه درآنها تناقض بصورت عيني و باصطلاح متجسد يافت مي شوند." درعين حال اينهمه مانع ازآن نيست تا پيروزمندانه ادامه دهد كه:

" ولي آنطوركه پيداست منطق سالم بركاريكاتورخودپيروزخواهدشد. تبخترومخفي بازي ديالكتيكي نخواهد توانست آن كس راكه حتي ذره اي قدرت قضاوت معقول دارد به چنين افكاروروشهاي مغشوش برانگيزد. وبانابودي بقاياي حماقت هاي ديالكتيك اين وسيله ي تخدير ديگرنفوذعوام پسندش راازدست خواهد داد و ديگركسي باورنخواهدداشت كه براي دست يافتن به زواياي اين دانش عميق بايد رنج و مشقت تحمل نمايد، زوايائي كه درآنجا، هسته ي خالص اشيا، دربهترين حالت ، علائمي ازتئوري معمولي داشته و چيزديگري غيرازكلي گوئيهاي پيش پا افتاده نيستند. درواقع غيرممكن است كه سردرگمي هاي (ماركس) را باآموزش منطق بازگوكرد، بدون آن كه محبورنشويم منطق سالم را به دريوزگي بكشيم . "اسلوب ماركس دراين نهفته است تا" براي پيروانش معجزه ي ديالكتيكي ببار آورد" وقس عليهذا.

دراينجانه ازصحت وسقم دستآوردهاي اقتصادي ماركس، بلكه ازمتد ديالكتيكي مورد استعمال وي سخن مي رود. ولي همين قدرمسلم است كه اغلب خوانندگان كتاب" سرمايه تازه اكنون بوسيله ي آقاي دورينگ ملتفت شده اندكه واقعا" چه خوانده اند، ودرزمره ي اين خواندگان حتي خودآقاي دورينگ هم قراردارد، كسي كه هنوزدرسال 1867مي توانست تاحدودي يعني درسطح فهم خودش خلاصه ي نسبتا" معقولي ازاين كتاب راارائه دهد، ( دردفاترتكميلي ، بخش سوم، دفترسوم) بدون اينكه مجبورشود تصورات ماركس رابرخلاف آنچه كه امروزاجتناب ناپذير مي نمايد، به زبان دورينگي برگرداند. اگرچه اودرآن زمان ديالكتيك ماركس وهگل را همانند خواند، معهذا هنوزتوانائي اين را داشت كه روش ونتايج حاصله ازآن را از يكديگر تميز دهد و بفهمد كه با هجويك متد به طوركلي نتايج آن به طورخاص رد نشده است.

درهرحال غيرمنتظره ترين خبري كه آقاي دورينگ دارد اين است كه ، ازنقطه نظر ماركس "سرانجام همه چيزيكي است" مثلا " ازنظرماركس ، سرمايه داران و كارگران مزدور، شيوه ي توليد فئودالي ، سرمايه داري وسوسياليستي " همه يكي است " و سرانجام حتي ماركس وآقاي دورينگ هم " يكي هستند." براي اين كه علت چنين جنوني راتوضيح داد تنها مي توان چنين تصوركرد كه صرف لغت ديالكتيك آقاي دورينگ را به حالت محجوري دچارمي كند، كه دراين حالت براي او درنتيجه يك تصورمبهم و مغشوش بالاخره هرچه كه مي كندو مي گويد يكي است.

دراينجا ما نمونه اي داريم كه آقاي دورينگ آن را " تاريخ نگاري طراز نوين " مي خواند" وياروش اختصاري كه بانوع و جنس تسويه حساب مي كندوخودراهيچگاه به اين سطح تنزل نمي دهد كه  آنچه را كه هيوم دانستنيهاي بي اهميت خوانده است بدين مفتخرسازدكه ازاجزاذره بيني اش كشف حجاب نمايد ، تنهااين روش اصيل ورفيع است كه درانطباق با حقيقت كامل و انجام وظيفه درمقابل مردم آزاد ازمقيدات رسته اي مي باشد."

اين تاريخ نگاري طراز نوين و تسويه حساب اختصاري با نوع وجنس ، درعمل كار آقاي دورينگ را ساده مي كند، و از اين طريق مي تواند تمام واقعيت هاي مشخص راتحت عنوان اين كه اجزا ذره بيني اند، مورد غفلت قرارداده وآنهارا مساوي صفر بداند،وبدين ترتيب بجاي اثبات ، تنها سخنان كلي ابراز دارد، ادعا كندوخلاصه بغرد.درعين حال اين مزيت راهم داراباشد كه به مخالفش مستمسكي ندهد به طوري كه براي اوامكان پاسخ ديگري نماند، جزاين كه اوهم باهمان روش ممتازواختصاري ادعا كند، به كلي گوئي بپردازدوبالاخره برآقاي دورينگ بغردوخلاصه همان كاري راكندكه اصطلاحا" مقابله به مثل گفته مي شود، كاري كه هركس مايل به انجامش نيست ، بنابراين ماازآقاي دورينگ كه استثنائا" شيوه ي اصيل ورفيع اش رارها كرده وماراازآموزش مبتذل منطق ماركس مطلع مي كند ، متشكريم .

" آيا مضحك بنظرنمي رسدكه مثلا" به تصورات مبهم و مغشوش هگل درمورد تحويل كميت به كيفيت استناد نمودوبدين طريق گفت كه دستمايه ي اوليه اي همين كه به درجه ي معييني رسيد، تنها به علت افزايش كمي ، به سرمايه مبدل مي شود."

راستي كه اين مطلب بدين صورت كه آقاي دورينگ آن را " تنقيح " نموده مضحك هم بنظر مي رسد، بنابراين بايد ديد كه درمتن اصلي ماركس چگونه آمده است . ماركس درصفحه 313 چاپ دوم " سرمايه "ـ پس ازپژوهش هايش درباره سرمايه ي ثابت و متغيروارزش اضافي ، اين نتيجه گيري را بعمل مي آوردكه : "هرمقداردلبخواه پول وياارزش ،قابل تبديل به سرمايه نيست ، بلكه براي چنين تبديلي وجودحداقل معيني پول وياارزش مبادله دردست هريك ازدارندگان كالا ضروري است " سپس اوفرض مي كندكه مثلا" درشاخه ي معييني ازتوليد، كارگر هشت ساعت رابراي خودش، يعني براي توليدارزش مزدكارش وچهارساعت بقيه رابراي سرمايه دارجهت توليدارزش اضافي كه بدوا" به جيب وي سرازيرمي شود، كاركند.بنابراين بايد فردي مقدارمعييني ارزش دردست داشته باشد تا بتواند دو نفر كارگر را به موادخام ، وسائل كارومزدمجهزسازدوروزانه همانقدرارزش اضافي به جيب بزندكه بتواند با اين ارزش اضافي ، بخوبي يكي اركارگرانش زندگي كند. واز آنجائيكه توليدسرمايه داري نه تنهاگذران محض زندگي ، بلكه افزايش ثروت را هم درنظردارد، بنابراين اين فردبادوكارگرش هنوزسرمايه دارنيست وبراي اين كه بتواند دو بار بهترازيك كارگرمعمولي زندگي كند ونيمي ازارزش اضافي توليدشده را هم به سرمايه تبديل كند، مي بايد بتواندهشت كارگررابكاربگمارد، يعني بايدچهار برابرمبلغي راكه دربالايادآورشديم دراختيارداشته باشد. ماركس تازه پس ازاين توضيحات ودراواسط شرج مفصل اش براي ايضاح واستدلال اين واقعيت كه هرمقداردلخواه وكوچك ارزش كافي نيست تابه سرمايه تبديل شود بلكه براي هريك از دورانهاي تكامل و هر بخش صنعت مرز حداقل معييني وجود دارد ، چنين مي گويد:" دراينجاهم مانندعلوم طبيعي صحت قوانين راكه هگل در" منطق " اش كشف كرد تائيد مي شود، كه تغييرات كمي محض ، درنقطه ي معييني به تفاوتهاي كيفي تحويل مي شوند."

وحال بايدازاين اسلوب رفيع و نجيبانه ي آقاي دورينگ تعجب كردكه چگونه عكس آن چه را كه واقعا" ماركس گفته بدونسبت مي دهد. ماركس مي گويد" اين واقعيت كه مقداري ارزش تازه هنگامي مي تواند به سرمايه تبديل شود، كه به حداقلي رسيده باشد، كه به حداقلي رسيده باشد، حداقلي كه درشرائط مختلف متفاوت ولي درهرحال مقدارمعييني است ـ اين واقعيت دليلي است براي صحت قانون هگل . آقاي دورينگ ازقول ماركس مي گويد: چون براساس قانون هگل كميت به كيفيت تبديل مي شود، بنابراين "زماني كه دستمايه ي اوليه اي بحدمعيني رسيد....... بسرمايه تبديل مي شود." يعني درست عكس مطلب.

مابااين مسئله فوق غلط "به خاطر حقيقت كامل و" اداي وظيفه درمقابل مردم آزاد از مقيدات رسته اي" ،درجائي كه آقاي دورينگ به داروين مي پرداخت آشنا شديم. اين سنت رفته رفته به مثابه ي ضرورت دروني فلسفه ي واقع گراجلوه مي كندوالبته كه "روش اقتصادي است ". علاوه براين از اينهم سخني نمي گوئيم كه دورينگ به ماركس نسبت مي دهد كه گوياوي از" هردست مايه ي اوليه " دلبخواهي سخن گفته ،درحاليكه دراينجا صحبت ازدست مايه ي اوليه ي معييني است كه به صورت موادخام،  وسائل كارومزدبه كارگرفته مي شودوبازازاينهم سخني نمي گوئيم كه چگونه دورينگ موفق مي شودكه ازقول ماركس مطالب كاملا" بي معني ابرازدارد. آنگاه اين وقاحت راهم به خرج مي دهد كه آنچه را كه خودش ابداع كرده وبه ماركس نسبت داده مضحك بشمرد. همان طور كه اوبراي خودش يك داروين تخيلي ساخت تابااوزورآزمائي كند، همين طورهم دراينجايك ماركس تخيلي مي سازد. واقعا" كه "تاريخ نگاري طراز نوين "؟

مادربالادربخش شماي جهان درموردخطوط گرهي هگل ، درارتباط با نسبت اندازه ها آنجا كه درنقاط معيني ، تغييرات كمي يكباره به جهش هاي كيفي مبدل مي شوند ديديم كه چگونه آقاي دورينگ گرفتاراين بدشانسي كوچك شد تا خوداين قاعده رادرلحظات ناچاري به رسميت شناخته وبه كاربندد. ما در آنجا اين مثال معروف را آورديم ـ مثال تغييرحالت فيزيكي آب تحت فشارمعمولي هوادرصفردرجه ـ سانتي گرادازمايع به حد جامع ودرصدر درجه سانتي گراد از مايع به گازتبديل مي شود، يعني تغييرات كمي محض دردرجه ي حرارت معيني تغيير وضع كيفي آب را سبب مي شود.

ما مي توانستيم هم ازطبيعت وهم ازجامعه ي انساني صدهاواقعيت ديگرنظير اين رابه منظوراثبات اين قانون ذكركنيم مثلا" درسرمايه ي ماركس درتمامي بخش چهارم : توليد ارزش اضافي نسبي درزمينه ي همكاري ، تقسيم كار، مانوفاكتور، ماشينيسم و ضنعت بزرگ ازموارد بي شمارسخن مي رودكه تغييرات كمي ، كيفيت وتغييرات كيفي،كميت اشياراتغييرمي دهد، يعني ازمواردي كه اگربخواهيم اصطلاح موردتنفرآقاي دورينگ رابه كاربريم كميت به كيفيت تبديل مي شودويا برعكس . مثلا" اين واقعيت كه همكاري عده ي زيادي ، ادغام نيروها برآيند، ويابه قول ماركس" نيروي پتانسيل"جديدي را بوجود مي آوردكه ماهيتا" با جمع ساده ي يكايك نيروها متفاوت است.

ماركس درهمين جاكه آقاي دورينگ آن رابه خاطرحقيقت كامل به عكس اش مبدل مي سازدمضافا" اشاره مي نمايدكه :" تئوري ملكولي كه توسط لارنت وگرهاردانكشاف يافته ودرشيمي جديد معمول است ، برهيچ قانون ديگري غيراز اين متكي نيست ." ولي اين چه ربطي به آقاي دورينگ داشت ؟ اماماركس اين را مي دانست:

" كمبودعناصراصلي شيوه ي تفكرعلمي مدرن درست درجائي مشاهده مي شودكه درآنجامثلا" درموردآقاي ماركس ورقيبش لاسال به ابزارحقيرانه اي چون نتيجه علمها مقداري فلسفه بافي تكيه مي شود."

درحاليكه درموردآقاي دورينگ ، همان طوركه قبلا" ديديم" تشخيصات عمده ي علوم دقيقه ، مكانيك ، فيزيك و شيمي و غيره " ملاك عمل است . وبراي اين كه ديگران هم قادربه تشخيص باشند، مي خواهيم مثالي را كه ماركس درپاورقي بدان اشاره كرده ، قدري بيشترموردملاحظه قراردهيم.

دراينجامسئله درمورد سري هاي همولوگ تركيبات كربن است.تركيباتي كه تعداد بسياري ازآنهارا مي شناسيم وهركدام فرمول مركب جبري مربوط به خودرادارد. مثلا" اگرما، آنطور كه درشيمي معمول است يك اتم كربن را C ، يك اتم هيدرژن را H ، يك اتم اكسيژن راO  وتعداد اتم هاي كربن كه درهريك ازاين تركيبات وجود داردn  بناميم، مي توانيم فرمول شيميائي تعدادي ازتركيبات اين سري هارا چنين بنويسيم.

سري پارافينهاي معمولي CnH2n +2

سري الكلهاي اولي CnH2n +2o

سري اسيدهاي يك ظرفيتي CnH2no2

به عنوان مثال سري آخررابه عنوان نمونه انتخاب مي كنيم و به جاي n به ترتيب n=3,n=2,n=1 وغيره مي گذاريم ، آنگاه باستثناي ايزومرها ( اجسام شيميائي كه باوجودداشتن فرمول واحد خصوصيت شيميائي متفاوت دارند ـ ) نتايج زير را بدست مي آوريم:

 

از CnH2n +2 تا والي آخرتا C3oH6oO2 ،والي آخرو اسيد ميليسين Milissinsuanre كه نقطه ي ذوب اش 80 درجه بوده ونقطه ي تبخيرندارد چونكه اصولا" بدون تجزيه تبخيرنمي شود.

بنابراين دراينجا مي بينيم كه يك سري اجسام كيفيتا" متفاوت فقط باافزايش كمي محض عناصروآنهم به نسبت واحد بوجود مي آيند. اين امربه روشني درجائي ديده مي شود كه همه ي عناصريك تركيب با نسبتي مساوي كميت شان تغيير مي يابد. به طور مثال درموردپارافين هاي معمولي Cn H2n+2 : پائين ترين تركيب اين سري گازمتان CH4 وبالاترينش هكدكان  C16H34است ، كريستالي جامدو بي رنگ در21 درجه سانتي گرادذوب وتازه در278 درجه تبخيرمي شود. هرعنصر اين دوسري ازاضافه شدن يك اتم كربن ودواتم هيدرژن (CH2 ) به فرمول قبلي به وجود مي آيدوازاين تغييرات كمي فرمول ملكولي هربارجسمي كيفيتا" متفاوت به وجود مي آيد.

سري هاي مزبورتنهايك مثال ملموس وويژه اند، درشيمي تقريبا" درهمه ي موارد، حتي درمورد اكسيدهاي ازت ويا اسيدهاي فسفروياگوگردمي توان مشاهده كردكه چگونه " كميت به كيفيت" تحويل مي شودوچگونه اين تصورات ظاهرا" مبهم و مغشوش وهگلي دراشيا وجريانات به طرزبه اصطلاح ملموسي وجود دارد، به نحوي كه براي هيچ كس جز براي آقاي دورينگ مبهم و مغشوش نيست .اگر ماركس اولين كسي بودكه به اين مطلب اشاره كردوآقاي دورينگ هم اولين كسي است كه اين مطلب رامي خواهد بدون آنكه آن رافهميده باشد(چه اگرفهميده بود، ديگرجرأت چنين جسارتي رانمي داشت)، خودكافي است تابدون مراجعه به فلسفه ي مشهورآقاي دورينگ ثابت شودكه چه كسي فاقد" عناصراصلي شيوه ي تفكر علوم طبيعي مدرن " است، ماركس و يا آقاي دورينگ و چه كسي از" تعينات اصلي ...... علم شيمي " بي خبراست.

درپايان مي خواهيم شاهدديگري رابراي تحويل كميت به كيفيت احضاركنيم، يعني ناپلئون را.اوجنگ سواره نظام فرانسه كه منضبط ولي درسواركاري بي مهارت اندرابامملوك ها كه درجنگ تن به تن ازبهترين سواركاران زمان خود بوده ولي فاقد انضباط اند، چنين شرح مي دهد:

" بي شك دومملوك برسه فرانسوي فائق مي آمد. صد مملوك وصد فرانسوي مساوي بودند300 فرانسوي معمولا" برسيصد مملوك به سادگي فائق مي آمد و هزارفرانسوي 1500 مملوك راازپاي درمي آورد."

همان طوركه براي ماركس حداقل معيين واگرچه متغييري ، ازارزش مبادله لازم بود تابه سرمايه مبدل شود همين طورهم براي ناپلئون تعدادحداقلي ازبخش سواره نظام لازم بود، تانيروي انضباط نهفته وقابل استفاده درنظم متفق وبابرنامه ، تجلي نمايد،

وحتي تاحد تفوق برتوده ي بزرگتري ازسواركاران وجنگجويان بهترو ماهرتر ويالااقل به همان اندازه شجاع ارتقا يابد.ولي اين چه چيزي راعليه آقاي دورينگ به اثبات مي رساند؟ آيا ناپلئون درجنگ بااروپا با كمال سرافكندگي شكست نخورد؟ آيا شكست پشت شكست نصيب اش نشد؟ وچرا؟ تنهاوتنها به علت به كارگرفتن تصورات مبهم و مغشوشي هگلي درتاكتيك سواره نظام !

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Home German Farsi