اخلاق وحقوق ـ آزادي وضرورت

 

برگرفته ازكتاب آنتي دورينگ به قلم  فریدریش انگلس

" احكام اساسي درزمينه ي سياسي ، قضائي كه دراين درسنامه ازآنها سخن مي رود، همگي برمطالعات تخصصي عميقي متكي است .بنابراين بايدازاين اصل حركت كردكه دراينجامسئله برسرتوضيح مستدل نتايج قضائي و سياسي است . تحصيلات تخصصي اوليه ي من نيزرشته ي قضائي بوده و من نه تنهاسه سالي راكه براي تحصيلات مقدماتي تئوريك دانشگاهي لازم است، بلكه سه سال ديگر رانيز، درطي فعاليت قضائي ام به پژوهش جهت تعميق محتويات علمي اين رشته اختصاصي دادم. اگرمن به همه ي نقاط ضعف وقدرت اين رشته آشنا نمي بودم ، مسلما" نمي توانستم انتقاد به حقوق خصوصي ونارسائي هاي قضائي اش را با چنين اطمينان خاطري عرضه كنم".

مردي كه اين چنين ازخودسخن مي گويد، بايدازابتداالقا اعتمادكند، آنهم بخصوص درمقايسه با:

"تحصيلات حقوقي كهنه ومعترفا" ناپيگيرآقاي ماركس "

مافقط ازاين جهت تعجب مي كنيم كه انتقادبه مناسبات حقوق خصوصي ، كه با چنين اطمينان خاطري عرض اندام مي كند، بدين بسنده مي كند:

" كه دانش قضائي چندان علميت ندارد" كه حق مثبت بورژوائي بي عدالتي است ، زيراكه غصب راتطهيرمي كند،" انگيزه ي طبيعي " قوانين جنائي ، انتقام است ." ادعائي كه درآن فقط پوشش اسرارآميز" انگيزه طبيعي "چيزتازه ايست .نتايج علوم سياسي به محاكمه ي سه مردمعروفي خلاصه مي شودكه يكي ازآنها تاكنون به دونفرديگرتجاوز كرده و آقاي دورينگ با جديت تمام مشغول بررسي است كه آيا دومي و سومي براي اولين بارقهروبندگي رااعمال كرده است.

اكنون مطالعات عميق وعلميت حقوقدان با اعتمادنفسمان راكه بافعاليت سه ساله ي قضائي تعميق شده ، بيشتربررسي مي كنيم.

آقاي دورينگ درباره ي لاسال مي گويدكه او:

" بجرم تحريك دركوشش براي سرقت يك صندوق پول " موردبازخواست قرار گرفت " ولي بدون اينكه نوعي محكوميت دادگاهي صورت گيرد. بدين ترتيب ، آنگونه كه درآن زمان ميسربود به علت فقدان دليل تبرئه شد.... نيمه تبرئه."

محاكمه ي لاسال كه دراينجا ازآن سخن مي رود، درتابستان 1848 درمقابل دادگاه كلن ، جائيكه مانندهمه ي نقاط ايالت راين ـ قانون جزاي فرانسه معتبربود، انجام گرفت .فقط درموردجرائم و جنايات سياسي استثنائا" قوانين كشوري پروس اعمال مي شد، كه درآوريل 1848 اين قوانين استثنائي هم توسط كامپهاوزن ساقط شد. درقوانين فرانسه مقوله ي بي سروته " تحريك " به جنايت كه مربوط به قوانين كشوري پروس است ، وجودندارد ، تاچه رسد به تحريك دركوشش براي جنايت . دراين قانون فقط ترغيب به جنايت وجوددارد و براي آنكه اين عمل قابل مجازات باشد بايد " باهديه ، وعده ، تهديد ، سواستفاده ازمقام و قدرت ، اغواي موزيانه و يابا اعمال قابل جرم ديگري " صورت پذيرد.وزارت عامه ي پروس كه درحقوق كشوري سيرمي كرد، مانند آقاي دورينگ ، تفاوت اساسي ميان قوانين دقيق فرانسوي و ناروشني هاي قوانين كشوري پروس را ناديده گرفت وبراي لاسال محكمه اي يك جانبه ترتيب داد كه وي درآن ، محاكمه را به روشني باخت. اين ادعا كه گويا درمحاكمات جزائي فرانسه ، نظير قوانين كشوري پروس ، تبرئه دردادگاه اول ، يعني تبرئه ي نيمه كاره وجوددارد، تنها از عهده ي كسي بر مي آيد كه ازقوانين مدرن فرانسوي كاملا" بي اطلاع است .دراين قوانين يا محكوميت و يا تبرئه وجود دارد و نه چيزي ميانه.

بنابراين هم اكنون مي توانيم بگوئيم كه اگرآقاي دورينگ براي يكبارهم كه شده كتاب قوانين ناپلئوني Code Napoleon فرانسه رادردست مي داشت ، چنين "تاريخ نويسي طراز نويني " رادرمورد لاسلا اعمال نمي كرد. ازاين رو ما بايد تبيين كنيم كه آقاي دورينگ از تنها كتاب قانون مدرن بورژوائي كه ترجمان قضائي دستآوردهاي اجتماعي انقلاب كبير فرانسه است ، يعني ازقوانين مدرن فرانسه ، كاملا" بي اطلاع است.

درجاي ديگردرموردانتقاد به هيئت منصفه نوع فرانسوي كه درسراسر قاره معمول بوده و با اكثريت آرا تصميم مي گيرد ، به ما چنين مي آموزد:

" بله ما حتي درآينده بايدبااين نظريه كه ازنظرتاريخي نيزبي سابقه نيست خوگيريم كه دريك جامعه ي متكامل ، قرارمحكوميت با اختلاف آرا، وضعيتي غيرقابل تحمل است . ولي چنين شيوه ي برداشت پرمغزوجدي هم چنانكه دربالااشاره شد براي جوامع امروزي نامناسب به نظر مي رسد، و مافوق قابليت آنان است ."

بازهم براي آقاي دورينگ اين مسئله تازگي دارد كه مطابق قوانين عمومي انگليس، اتفاق آرا هيئت منصفه ، نه تنها درمورد محكوميت جزائي ، بلكه حتي درمورد احكام محاكمات حقوقي نيزضروري است ، يعني مطابق قوانين عادي مرسوم و غيرمدوني كه اززمانهاي بسيار گذشته ، لااقل ازقرن چهاردهم تا به امروز مجري مي شود .بنابراين نحوه ي دريافت جدي و عميقي كه بعقيده آقاي دورينگ مافوق قابليت جهان امروزي است  درانگلستان ، حتي درتاريكترين دوارن قرون وسطي معتبربوده و ازانگلستان به ايرلند، ايالات متحده آمريكا وبه همه ي مستعمرات انگلستان نيز منتقل گشته است ، بدون آنكه درپژوهش هاي تخصصي و عميق آقاي دورينگ حتي كلمه اي دراين مورديافت شود. بنابراين مناطقي كه درآن اتفاق آراهيئت منصفه معتبراست ، ازمنطقه نفوذقوانين كشوري پروس و حتي از مجموعه ي مناطقي كه درآن اكثريت هيئت منصفه اعتباردارد، به مراتب وسيع تر مي باشد.آقاي دورينگ نه تنهاازيكتاقانون مدرن ، يعني قانون فرانسه بي اطلاع است ، بلكه ازقوانين ژرمني هم كه مستقل ازآتوريته ي رم ها تا به امروز تكامل و درتمام جهان گسترش يافته ـ يعني قوانين انگليسي ـ هم بي خبراست . و چراكه نه ؟ زيراكه به عقيده ي آقاي دورينگ شيوه ي تفكرقضائي انگليسي را

" با مفاهيم محض حقوقدانان كلاسيك رومي كه سنتا" درسرزمين آلمان تعليم داده مي شود ياراي مقاومت نيست."

ودرادامه ي سخنان خود مي گويدكه :

" اصولا" جهاني كه به انگليسي تكلم مي كندبا آن زبان مغشوش و بچه گانه اش ، درمقايسه با ساختمان طبيعي زبان ما چه ارزشي مي تواند داشته باشد."

كه درجواب مي توانيم اززبان اسپينوزابگوئيم كه : جهالت دليل نمي شود.

بنابرآنچه رفت ما نمي توانيم به نتيجه ي ديگري غيرازاين برسيم كه : پژوهشهاي عميق و تخصصي آقاي دورينگ دراين خلاصه مي شودكه خويشتن را سه سال به صورت نظري به Corpus jurius وسه سال بعدهم به صورت عملي به قوانين اصيل كشوري پروس مشغول داشته است. و مطمئنا" اين خودبراي يك وكيل دعاوي و ياقاضي اصيل و محترم بخش درپروس قديم كاملا" كافي و مشقت باراست . اماكسي كه قصد تاليف فلسفه ي حقوق، براي همه ي اعصاروعوالم دارد، مي بايدلااقل تاحدودي ازروابط حقوقي ساير ملل نظير فرانسويان ، انگليسي ها و آمريكائيها مطلع باشد،مللي كه درتاريخ نقشهاي كاملا" متفاوتي ايفا نموده اند، تا گوشه اي ازآلمان كه درآن فقط قانون كشوري پروس رواج دارد .ولي درعين حال ببينيم كه آقاي دورينگ چه چيزديگري براي گفتن دارد،

" اين ملغمه ي رنگارنگ ازقوانين محلي ، ايالتي و مملكتي كه گاهي بطوردلخواه به عنوان قوانين عرف ،زماني بصورت قوانين مدون و غالبا" تحت عنوان موقعيت بسيارخطيربصورت آئين نامه در مي آيد، همه با يكديگربه تناقص مي افتند، اين نمونه بارزاغتشاش و تناقض كه زماني جزئيات رافداي كليات و گاهي هم كليات را فداي جزئيات مي كند، درواقع به منظور ايجاد آگاهي حقوقي دريك فرد، كاملا" مناسب است ."

ولي اين وضع مغشوش دركجا حاكم است ؟ بازهم درمحدوده ي . نفوذ قوانين كشوري پروس ، جائيكه دركنار، مافوق و مادون اين قوانين ، قوانين ايالتي ، آئين نامه هاي محلي وگاهي هم قوانين عمومي ولاطائلاتي ازاين قبيل وجوددارد كه همگي داراي مدارج اعتبار مختلف اند، وفرياد حقوقدانان شاغل را كه آقاي دورينگ هم دراينجا آنراچنين دوست داشتني تكرار ميكند، درآورده است. او نيازي به ترك سرزمين محبوبش پروس ندارد، تنها كافيست كه به ساحل راين بيايد و متقاعدشود كه دراينجا ازهفتادسال پيش بدين طرف ازاين همه خبري نيست. تاچه رسد به ممالك ديگركه درآنجا اين شرائط كهنه ازمدتهاقبل ازبين رفته است.

كمي بعدتر:

" حكم محاكمه ي دستجمعي ، مخفي و مجهول الهويه هيئت منصفه ، بنحو زننده اي باعت اختفاي مسئوليت طبيعي فردي مي شود، وسهم هرعضو هيئت منصفه درمورد حكم صادره را مستور مي سازد."

ودرجاي ديگرمي خوانيم كه :

" درشرائط كنوني ، اگركسي مخالف پوشاندن و اختفاي مسئوليت فردي توسط هيئت منصفه باشد، تقاضائي غيرمنتظره و شديدا" سخت گيرانه دارد."

شايدبراي آقاي دورينگ اينهم خبرغيرمنتظره اي باشد كه به ايشان اطلاع مي دهيم كه درمحدوده ي قوانين انگليسي هرعضو هيئت قضات مي بايد حكم اش را درجلسه ي علني به تفصيل مستدل نمايد ، وهيئتي كه منتخب نباشد وعلني به راي گيري و محاكمه بپردازد ، دستگاهي كاملا" پروسي است وبراي ساير ممالك كاملا" تازگي دارد وازاين روتنها تقاضاي آقاي دورينگ است كه مي تواند غير منتظره وسخت گيرانه باشد ـ آنهم درپروس.

هم چنين گله و شكايت آقاي دورينگ درباره دخالت جبري موسسات مذهبي درزمينه ي تولد، ازدواج ، مرگ و تدفين ، به غيرازپروس ، درموردسايركشورهاي متمدن و درمورد پروس هم ازهنگام ايجاد ثبت احوال بي مورد است. آنچه را كه آقاي دروينگ به عنوان اوضاع آينده " اجتماعي گرانه" سرهم بندي مي كند،     حتي بيسمارك هم دراين ميانه بايك قانون ساده عملي ساخته است. درمورد" گله و شكايت اش ازعدم آمادگي حقوقدانان درانجام شغلشان" هم وضع به همين منوال است ، گله اي كه عليه " كارمندان اداري " هم ابراز مي شود، به ضجه ي ويژه ي پروسي مي ماند، و حتي نفرت غلوآميزآقاي دورينگ عليه يهوديان كه تاسرحد مضحكه بيش مي رود، اگرهم خصوصيات پروسي نداشته باشد، لااقل داراي خصوصيات آلب شرقي است . همين فيلسوف واقع گراكه با تبختربه پيشداوريها و خرافات مي نگرد، خودچنان درتعصب شخصي گرفتار است كه پيشداوريهاي عوام عليه يهوديان راكه ناشي ازخشكه مقدسي هاي قرون وسطائي مي باشد داوري طبيعي " متكي بر" دلائل طبيعي " مي خواندوتاسرحداين ادعا پيش مي رود كه :

" سوسياليسم تنها قدرتي است كه مي تواندبااوضاع جمعيتي كه داراي مخلوط يهودي بيش ازاندازه اي است ، مقابله كند." ( اوضاع مخلوط يهودي ! چه زبان اصيلي !)

بس است .اساس اين خودنمائي وتفاضل حقوقي ـ دربهترين حالت ـ فقط اطلاعات حرفه اي مبتذل يك حقوقدان عامي پروس قديم است. عرصه ي حقوقي و سياسي كه اينك آقاي دورينگ نتايجش راقاطعانه نه عرضه مي كند، بامحدوده ي اعتبارقوانين كشوري پروس مطابقت دارد. باوجويدكه هرحقوقداني حتي درانگلستان، باقوانين رومي آشناست، مع الوصف اطلاعات حقوقي آقاي دورينگ تنها وتنهابه قوانين كشوري پروس ، به كتاب قانون استبدادپدرشاهي منورالفكرمحدود مي شود، به كتابي كه به آنچنان سبك آلماني نگارش يافته ، كه گوئي تنها كتاب مكتب آقاي دورينگ بوده است ، كتابي با صطلاحات مغلق اخلاقي ، عاري ازاستحكام و تعيين حقوقي كه جزشلاق وسيله مجازاتي نمي شناسد، و متعلق به زمان كاملا" پيش ازانقلاب است.وهرچه كه ازاين كتاب فراتر رود، به نظرآقاي دورينگ بي ارزش است ، هم قوانين مدرن بورژوائي فرانسه و هم قوانين انگليسي كه درتكامل مخصوص خودوتضمين آزادي فردي درتمام قاره بي نظير است. فلسفه اي كه " افقي صرفا" ظاهري راقبول ندارد، بلكه با حركت عظيم و دگرگون كننده اش همه ي زمينهاو آسمانهاي طبيعت درون و برون را آشكار مي كند" ـ افق حقيقي اش ـ مرزهاي شش ايالت قديم پروس شرقي است و حداكثر، قطعه زميني بيشتر، بهرحال جائيكه حقوق اصيل كشوري معتبراست . وبرترازاين افق نه زمين و نه آسمان را، نه درون و بيرون طبيعت را، بلكه جهالت بي سابقه اش رانسبت به آنچه كه درمابقي جهان رخ مي دهدآشكار مي سازد.

انسان نمي تواندآنطور كه بايد وشايدبه حقوق واخلاق بپردازد، بدون اينكه به مسئله ي باصطلاح آزادي اراده ، قابليت تصميم گيري انسان و رابطه ي جبرو اختياربرخوردكند.فلسفه ي واقع گرابراي اين شكل نه تنهايك ،بلكه حتي دوپاسخ دارد:

" بجاي تئوريهاي كاذب درباره ي آزادي بايد، مضمون آزموده ي آن مناسباتي را گذاشت ، كه طي آن شناخت تعقلي ازيك طرف و تعينات غريزي ازطرف ديگر بطور مساوي به يك برآيندتبديل مي شوند. علت واقعي چنين ديناميسمي رابايد درمشاهدات جستجوكرد، وبراي سنجش قبلي وقايعي كه هنوز صورت نگرفته ، بايد حتي المقدورو بطوركلي براساس نوع ومقدارحدس زد، و بدين ترتيب نه تنها تلقينات مسخره آميزراجع به آزادي دروني كه طي هزاران سال باآن كلنجاررفته اند،ازبين خواهدرفت بلكه چيزمثبتي جانشين آن مي شودكه براي پيشبردامرزندگي قابل استفاده است."

براين اساس آزادي دراين است كه نظرات معقول ، انسان رابراست وغرائز غيرمعقول به چپ مي كشندودراين متوازي الاضلاع نيروها، حركت واقعي در جهت قطرخواهدبود.بنابراين اين آزادي ، حدوسط شناخت وغريزه ، شعوروجهل است واندازه اش راهم ، اگربخواهيم به زبان نجومي سخن بگوئيم ، بايد درمورد هرفرد بطورتجربي ، با " معادله اي شخصي " تعيين كرد. ولي چندصفحه بعد مي خوانيم كه :

" مامسئوليت اخلاقي رابرآزادي بنا مي كنيم ، كه درنزد ماچيزديگري نيست غيراز شناخت علل محركه براساس شعورطبيعي و اكتسابي ، اين علل محركه ، باوجود درك تضادهاي ممكن دراعمال ، با قانونمندي بي چون وچراي طبيعي عمل مي كنند، ولي مادرست برهمين جبراجتناب ناپذيرتكيه مي كنيم. بدين ترتيب كه اهرم اخلاقي را بكار مي اندازيم."

اين تعريف دومي ازآزادي كه تعريف اولي را وقيحانه ازميدان بدرمي كند، چيز ديگري غيرازبرداشت كاملا" سطحي شده هگلي نيست. هگل اولين كسي بود كه رابطه ي جبرواختياررابدرستي ترسيم كرد. براي او آزادي عبارت ازشناخت ضرورت است ." ضرورت فقط تا هنگامي كوراست كه تفهيم نمي شود." آزادي دراستقلال تخيلي ازقوانين طبيعت قرارندارد. بلكه درشناخت ازاين قوانين ودرامكاني است كه آنها مي دهند تا آنهارابابرنامه و به منظور رسيدن به اهداف مشخص بكارگيريم. دراين رابطه هم درمورد قوانين طبيعت خارجي وهم درمورد قوانيني كه هستي جسماني ومعنوي انسان رانظم مي بخشد، دونوع قوانين وجود دارد كه مي توانيم حداكثردرتصورمان ونه درواقعيت آنهاراازيكديگرمتمايزسازيم.

بنابراين آزادي اراده چيزديگري نيست غيرازقدرت تصميم گيري ، براساس اطلاع به موضوع .بنابراين هراندازه كه قضاوت يك فرددرمورد يك مسئله آزادترباشد ، بهمان نسبت هم محتوي اين قضاوت با ضرورت بيشتري تعيين مي يابد. در حاليكه بلاتصميمي ناشي ازبي اطلاعي ،كه ازميان امكانات متفاوت و متناقص ، ظاهرا" داوطلبانه يكي رابرمي گزيند، درست عدم آزادي رااثبات كرده ، مغلوب بودن اش را دربرابر پديده اي كه بايدبرآن غالب باشدمي رساند. بنابراين آزادي در تسلط برخود، وطبيعت خارجي است ، تسلطي كه مبتني برشناخت الزامات طبيعت است ، وبدين ترتيب ضرورتا" محصول تكامل تاريخي است .انسانهاي اوليه كه درحال تمايزازجهان حيوانات بودند، ماهيتا" به اندازه ي حيوانات مقيدبودند، وهرقدمي بسوي تمدن ، قدمي به جانب آزادي بود. درسرآغازتاريخ انسان ، كشف تبديل حركت مكانيكي به حرارت قراردارد: توليد آتش توسط سايش ودرپايان تكامل تاكنوني تبديل حرارت به انرژي مكانيكي قراردارد: ماشين بخار ـ باوجودتغييرات نجات بخش عطيمي كه ماشين بخاردردنياي اجتماعي امروز بوجودآورده ، بااينكه حتي هنوزنيمه تمام هم نيست ـ ولي مع الوصف جاي ترديد است كه ماشين بخاربتواند ازنظرتاثيرنجات دهنده ي جهاني اش ، از توليد آتش فراتررود: زيراكه آتش براي اولين باربه انسان تسلط برنيروي طبيعي بخشيدو بدين ترتيب اوراازدنياي حيوانات جداكرد. ماشين بخارهرگزچنين جهش عظيمي درتاريخ تكامل انساني نخواهدبود، هرچندكه ماشين بخارنماينده نيروهاي مولدعظيمي است كه بدان متكي اند، نيروهاي مولدي كه بكمك آنها چنان شرائط اجتماعي ممكن خواهدشد، كه درآن تفاوت طبقاتي ، رنج تامين معاش فردي وجودنخواهد داشت، شرائطي كه درآن براي اولين بارازآزادي واقعي انسان واز هستي موزون با قوانين طبيعت سخن مي توان گفت. اينكه چقدرتاريخ انساني عقب مانده و تاچه اندازه مسخره آميزمي بود، هرآينه مي خواستيم به جهان بيني امروزمان نوعي اعتبارمطلق ببخشيم ، تنهاازاين واقعيت ساده ناشي مي شود، كه تاريخ تاكنوني را مي توان به عنوان تاريخ فاصله ي زماني كشف عملي تبديل حركت مكانيكي به حرارت تا كشف تبديل حرارت به حركت مكانيكي ناميد.

آقاي دورينگ بنحو ديگري به تاريخ مي پردازد. براي وي تاريخ ، تاريخ اشتباهات، تاريخ ناپختگي ، جهالت ، تجاوز وبردگي موردنفرت فلسفه ي واقع گراست .ولي درهرحال مي توان آنرا بدو بخش عمده تقسيم كرد، 1ـ از وضعيت لايتغيرماده تا انقلاب فرانسه 2ـ ازانقلاب فرانسه تا آقاي دورينگ ودراين ميان قرن نوزدهم

" اساسا" ارتجاعي است واصولا" درزمينه ي معنوي ازقرن هيجدهم ارتجاعي تر است."درعين حال اين قرن آبستن سوسياليسم استوبدين ترتيب " نطفه ي تغييرات عظيم ترازآنچه كه اسلاف وقهرمانان انقلاب فرانسوي تصورمي كردنددرخوددارد." تحقيرتاريخ كنوني توسط فلسفه ي واقع گرا به نحوزيرتوجيه مي شود:

" اگرانسان به هزاره هاي متعددآينده فكركند، ساخت انساني تا كنوني اش وهزاره هاي قليل گذشته كه براي تداعي تاريخ شان به تاريخ نگاري آغازين متوسل مي شويم اهميت چنداني ندارد. نوع انساني هنوز دركل جوان است ، و

زماني كه تاريخ نگاري علمي ، به جاي هزارهاباده هزارها سروكارداشته باشد ، آن زمان ديگرطفوليت معنوي و ناپختگي موسسات كنوني ماپيش شرط كاملا"روشني است ، كه بعدهابه عنوان دوران باستان آغازين اعتبارغيرقابل انكاري خواهد داشت ".

بدون آن كه عملا" وقت خودرا درباره ي " چهربندي زبان ابتدائي " جمله ي آخر بهدردهيم دو مسئله راخاطرنشان مي سازيم ، اول اينكه اين " دوران باستان" بهر حال مرحله اي تاريخي است كه مورد توجه بيش ازاندازه ي نسلهاي آينده خواهد بود،زيراكه اين مرحله پايه واساس همه تكاملات عاليه بعديست ،  زيراكه نقطه ي آغازش تشكل وتمايزانسان ازحيوانات ومضمونش رفع اشكالاتي است كه انسانهاي بهم پيوسته ي آينده هرگزبا آن روبرونخواهندشد. دوم اينكه خاتمه ي اين دوران باستان كه درمقايسه با مراحل تاريخي آتي ديگراشكالات وموانع امروزي جلوگيرشان نخواهدبودوموفقيت هاي علمي ، فني واجتماعي ديگري را مزده مي دهد، لحظه ي ويژه وبرگزيده اي بايدباشد كه بتواند براساس حقايق نهائي ، جاوداني ، لايتغيروطرحهاي برنامه اي كه دردوران طفوليت قرن " عقب افتاده " ماكشف شده اند، براي هزاره هاي آتي تعيين تكليف نمايد. انسان بايد ريچاردواگنرفلسفي ـ البته بدون استعداد ريچارد واگنرـ باشد تا اين واقعيت راملاحظه نكندكه همه ي تحقيراتي راكه درموردتكامل تاكنوني تاريخ روامي دارد، شامل نتيجه ي ظاهرا" نهائي اين تكامل يعني فلسفه ي واقع گراهم مي شود.

يكي ازقطعات بارزاين علم جديد پرمايه بخشي است درباره ي فرديت وارزش افزائي زندگي.دراينجا طي سه بخش ، كلي گوئيهائي هاي اسرارآميزي بشدت چشمه اي بي پايان مي جوشد و مي خروشد. متاسفانه مامجبوريم به نمونه اي كوتاه ازآن بسنده كنيم :

" ماهيت دروني همه ي احساسات وبدين ترتيب همه ي اشكال زندگي ، برتفاوت اوضاع متكي است ...... درموردزندگي كامل (!) مي توان بي مقدمه گفت كه نه شرائط ثابت ، بلكه درگذراازيك موقعيت زندگي به موقعيت ديگري است ،كه احساس زندگي افزايش و تمايلات عمده تكامل مي يابد........ وضعيت تقريبا" لايتغيروباصطلاح وضعيت ثابت وراكد، يعني وضعيتي كه در تعادل بي تغييراست ، كيفيت اش هرچه هم باشد ، براي آزمودن هستي فاقد اهميت است...... عادت و يا باصطلاح يكنواختي ، زندگي راكاملا" بي تمايزوبي تفاوت مي كند، امري كه با مرگ تفاوت چنداني ندارد. فقط حداكثربدين زندگي ناراحتي ناشي ازيكنواختي به عنوان نوعي حركت منفي زندگي اضافه مي شود...... درزندگي ساكن همه ي علائق ولذات هستي براي يكايك افراد وخلق ها نابود مي شود. تنها بوسيله ي قانون تمايزماست كه مي توان همه ي اين نمودهاراتوضيح داد."

واقعا" غيرقابل باوراست كه باچه سرعتي آقاي دورينگ دستآوردهاي ويژه ي خودراسرهم مي كند.درهمين چندجمله ي قبل اين كلي گوئي رابه زبان فلسفه ي واقع گرا برگرداند، كه تحريك دائمي يك عصب ويايك نوع تحريك عصب وسلسله ي اعصاب موجب خستگي مي شودوازاين رو بايد درتحريك عصب، تنوع وانقطاع صورت گيرد ـ مسئله اي كه درهركتاب ابتدائي فيزيولوژي مي توان خواندوهرآدم عامي هم بنابرتجربه ي شخصي اش بدان واقف استـ، وهنوز از ترجمه ي اسرارآميزاين مسئله ي پيش پاافتاده وكهنه  كه ماهيت دروني احساسات ناشي ازتفاوت حالات است ، مدتي نگذشته كه فورا" اين مطالب پيش پا افتاده به " قانون تمايزما" تبديل مي شود. واين قانون تمايز يك سري از"نمودها" را كاملا" توضيح مي دهد"، نمودهائي كه چيزديگري نيستند. غيرازنمونه ها و مثالهائي درموردمطبوع بودن تنوع كه حتي براي عادي ترين افراد عامي هم نيازي به توضيح ندارد، اشاره به اين باصطلاح قانون تمايز، حتي ذره اي هم به ايضاح مسئله كمك نمي كند.

ولي هنوز پرمايه گي " قانون تمايزما" به پايان نرسيده است:

" مراحل مختلف سنين زندگي وظهورتغييرات شرائط زندگي درسنين متفاوت خودمثال كاملا" روشني براي تجسم اصل تفاوت ما ارائه مي دهد. طفل شيرخواره كودك خردسال ، نوجوان ، جوان ومرد ، قدرت احساس زندگي هر مرحله را نه از طريق شرائط ثابتي كه درآن هستند، بلكه ازطريق مراحل گذرا ازيك وضعت به وضعيت ديگردرك مي كنند."

واين هنوزتمام نشده است :

" قانون تمايز ما مي تواند مورداستعمال بعيدتري هم داشته باشد، يعني مي توانداين واقعيت رابيان داردكه تكرارآزموده ومعمول ، موجب برانگيخته شدن تمايلات نمي گردد."

وحال خواننده خودمي تواند هرچيزاسرارآميزومبتذل ديگري راهم تصوركند، چه جملات پرمغزوعميق فوق امكان افزودن چنين مبتذلاتي را ميسرمي سازد، ودر عين حال ممكن است كه آقاي دورينگ درخاتمه ي كتابش پيروزمندانه اعالم كند كه:

" قانون تمايزمعياري شدنظري وعملي براي ارزشيابي واعتلا ارزش زندگي ."

هم چنين معياري شدبراي آقاي دورينگ تامخاطبينش راارزشيابي كندكه دراين صورت بايد بدين نتيجه رسدكه مخاطبينش يا الاغهاي محض وياعامي صرف اندو درادامه ي مطالب پند مفيد زيرراهم دريافت مي كنيم:

 بهترين وسيله اي كه توسط آن مي توان منافع عمومي زندگي رازنده نگهداشت ( چه وظائف زيبائي براي خودنماهاوياآنهائي كه قصدخودنما شدن دارند) آن است كه باصطلاح منافع يكايك اوليه راكه ازجمع شان منافع عمومي بوجود مي آيد، بر اساس زمان بنوبت متحقق ساخت ، همچنين بايددرهرشرائط تعويض مراتب تمايلات پست و ساده  ، باتمايلات عالي ومهم چنان صورت پذيرد كه از" بوجود آمدن فواصل زماني بي علاقه گي كامل جلوگيري بعمل آيد.اين منوط بدان است كه مانع ازآن شد تا تنش هائي كه بطور طبيعي و يادرجريان عادي زندگي اجتماعي بوجود مي آيد به طريق دلخواه انباشته وتشديد گرددويا برعكس درهمان نمودهاي اوليه شان ارضا شوندوبدين طريق ازتكامل لذتبخش نيازهاممانعت بعمل آيد. حفظ آهنگ طبيعي دراين مورد، نظيرسايرموارد، شرط حركت موزون وقابل تحمل است. همچنين نبايد به حل مسئله ي غيرقابل حلي پرداخت ويا بيش اززماني كه طبيعت ويا شرائط مربوطه مجاز مي شمرد، تحت تاثيريك شرائط قرارگرفت . " الخ.

مردساده لوحي كه درموردپيش پاافتاده ترين مطالب اين مبتذلات رازگونه را چنين مبتكرانه به مثابه ي " تجارب زندگي " عنوان مي كند ، مسلما" از" فواصل زماني بي علاقه گي" گلايه نخواهد كرد. اوتمام وقتش را جهت تهيه و تنظيم مقدمات لذات لازم خواهد داشت ، به طوري كه براي لذت بردن ديگرلحظه اي فرصت نمي يابد.

ما مي بايستي زندگي را، زندگي كامل را تجربه كنيم ، فقط دوچيزاست كه آقاي دورينگ مارا ازآن منع مي كند:

اول " ازآلوده گيهاي ناشي از توتون " و دوم از اشربه و اطمعه اي كه " براي احساسات ظريفه خواصي تحريك كننده ي نفرت انگيزو يااصولا" غيرمعقول دارند."

ولي ازآنجائي كه آقاي دورينگ دردرسنامه ي اقتصادي اش به عرقسازي ، چنان مشتاقانه ارج مي نهد، مطمئنا" مقصودش ازاشربه ي مزبورنمي تواند عرق باشد ، بنابراين نتيجه گيري مي كنيم كه ممنوعيت ايشان فقط به آبجو و شراب منحصر مي شود. واگرگوشت راهم منع كند ديگرفلسفه ي واقع گرارا به همان مرحله اي تكامل داده است كه زماني گوستاو استرووه بدان رسيده بود. به مرحله ي كودكي صرف.

اما آقاي دورينگ مي توانست لااقل درموردمشروبات الكلي قدري آزادمنش تر باشد.شخصي كه اذعان داردكه نمي تواندسرپل ايستائي به پويائي رابيابد بايددر موردآدم بيچاره اي كه سري به خمره زده ودرنتيجه به عبث بدنبال سرپل ايستائي به پويائي مي گردد بزرگوارانه حكم كند.

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Home German Farsi